دکلمه از راحیل باور

دکلمه از راحیل باور

Share

کابل افغانستان نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سرای فنا چشمه حیات منم

17/02/2025
16/04/2024

💞 دکلمه راحیل باور ( داستان واقعی )
✍🏻: چشم عسلی:
💞 قسمت اول

ساعت ده صبح بود که با صدای موبایلش پلک های سنگینش از هم فاصله گرفتند بدون دقت به شماره تماس را جواب داد
_تیمور تو کجا هستی؟! چرا تا حال شفاخانه نیامدی؟
در جایش نشست و بین ابروهایش را اندکی مساژ داد صدای سمیع دوباره پشت خط بلند شد که پرسید صدایم را میشنوی؟ تیمور به ساعت دیواری نگاه کرد و گفت تا یک ساعت دیگر شفاخانه میایم بعد تماس را قطع کرد و با خستگی از جایش بلند شد کش و قوسی به بدنش داد به سوی الماری لباس هایش رفته لباسی برای خودش گرفت و از اطاق بیرون رفت مادرش که سرگرم تماشای تلویزون بود نگاهش را از تلویزون به او انتقال داده گفت صبح بخیر پسرم راحت خوابیدی؟ تیمور نزدیک مادرش رفت بوسه ای بر سر مادرش زد و گفت صبح شما هم بخیر مادر جان چرا مرا وقت بیدار نکردید مادرش با مهربانی گفت پسرم درست است داکتر هستی و در مقابل مریض هایت مسولیت داری ولی کمی به خودت هم وقت بده اینگونه با بی خوابی و کار زیاد خداناخواسته خودت مریض خواهی شد تیمور لبخندی زد و همانطور که به سوی حمام میرفت گفت نگران من نباش مادر جان من مواظب خودم هستم بعد داخل حمام شد و بعد از گرفتن دوش از حمام بیرون شد بعد از نیم ساعت مثل همیشه خوشتیپ و منظم از خانه بیرون شد سوار موتر مُدل بالایش شد و‌ موتر را به سوی شفاخانه حرکت داد شفاخانه یک کوچه با خانه ای آنها فرق داشت برای همین سریع توانست خودش را به شفاخانه برساند همینکه موترش را داخل حیاط شفاخانه پارک کرد دروازه بان به سوی او آمد تیمور کلید موتر را به دست او داد و با قدم های بلند و ژست خاص همیشگی اش داخل شفاخانه شد بدون توجه به دخترانی که به او خیره شده بودند داخل اطاقش شد پشت میز کارش نشست در همین هنگام چند تقه ای به دروازه خورد به دنبالش دروازه باز شد و پرستار داخل اطاق شد به تیمور سلام کرد و گفت داکتر سمیع گفتند شما به بخش عاجل تشریف بیاورید تیمور بدون اینکه به او‌ نگاه کند گفت میایم تو برو ولی پرستار از جایش تکان نخورد تیمور نیم نگاهی به او انداخته پرسید امری دارید؟ پرستاری کمی من من کرد بعد دستپاچه گفت نخیر ببخشید با اجازه من میروم و با وارخطایی از اطاق بیرون رفت تیمور از جایش بلند شد و چپن سفیدش را به تن کرده از اطاق بیرون شد وقتی نزدیک بخش عاجل شد چشمش به دختری که حجابی سیاه بر تن داشت خورد که مقابل اطاق روی چوکی نشسته و آهسته اشک میریزد با صدای سمیع نگاهش را از دخترک گرفت سمیع نزدیکش شد و گفت خوش آمدی تیمور میبخشی که ترا با عجله خواستم ولی برایت اینجا نیاز پیدا کردیم با من بیا با او داخل اطاق شد

دو ساعت گذشت سمیع از اطاق بیرون شد دختر با دیدن او از جایش بلند شد و پرسید داکتر صاحب مادرم خوب است؟ سمیع ماسک را از صورت خود دور ساخت و گفت شکر خطری متوجه مریض نیست نیم ساعت دیگر به هوش می آیند میتوانید او را ببینید دختر با خوشحالی گفت الله از شما راضی باشد در همین هنگام تیمور از اطاق بیرون شد سمیع به سوی او اشاره کرد و دختر را مخاطب قرار داده گفت امروز مادر جان شما اول به کمک الله دوم بخاطر زحماتی داکتر قریشی نجات یافتند تیمور همانطور که ماسک را از صورتش دور میکرد به سوی آن دو آمد دختر به سوی تیمور دید و با دیدن تیمور قلبش به شدت خودش را به سینه اش کوبید و مردمک چشمانش لرزیدند تیمور با مهربانی که فقط هنگام حرف زدن با مریضانش از او دیده میشد گفت خطر رفع شده است دیگر نگران نباشید فقط دعا کنید که… نگاه تیمور به چشمانی دختر افتاد چقدر این چشم ها برایش آشنا بودند هر دو چند لحظه به همدیگر خیره شدند با تکانی که سمیع به بازوی تیمور داد تیمور نگاهش را از دختر مقابلش گرفت و بدون هیچ حرفی با قدم های بلند از آنجا دور شد سمیع پشت سر او حرکت کرد با دور شدن آنها پاهای دختر سُست شد و محکم به زمین خورد چشمانش پر از اشک شد و زیر لب گفت خودش است!!
تیمور داخل اطاقش شد و مستقیم به سوی پنجره رفت آنرا باز کرد و چند بار عمیق نفس کشید دروازه اطاق باز شد و سمیع داخل اطاق آمد و با نگرانی پرسید ترا به یکباره گی چی شد؟ تیمور بدون اینکه به او نگاه کند لب زد خودش است سمیع نزدیک او آمده پرسید کی؟ تیمور به او دید سمیع با دیدن چشمانی پر از اشک تیمور جواب سوال خودش را گرفت و زمزمه کرد ذحل؟ تیمور چشمانش را محکم بست و قطره ای اشک‌ روی صورتش چکید سمیع با ناراحتی پرسید از کجا مطمین هستی او که صورتش را پوشانیده بود تو فقط چشمانش را دیدی تیمور تلخ خندید و پاسخگو شد فکر میکنی چشمانی که یکروز دلباخته اش بودم را فراموش میکنم؟ پشت میزش نشست سرش را به پشتی چوکی اش تکیه داد و پلک روی هم گذاشت سمیع چند لحظه به او نگاه کرد میدانست تیمور با دیدن ذحل چقدر به هم ریخته است مقابلش روی مُبل نشست و پرسید خوب چرا اینجا نشستی اگر مطمین هستی او ذحل است برو همرایش حرف بزن از او بپرس به یکباره گی کجا غیبش زد و چرا ترا ترک کرد

تیمور چشمانش را باز کرد و گردن صاف کرده به سمیع دید و گفت تا امروز فقط از الله میخواستم یکبار او را ببینم و همین سوال را از او بپرسم ولی حالا که از او فقط چند قدم فاصله دارم احساس میکنم دیگر پرسیدن اینکه چرا ترکم کرده دردی را از من کم نمی کند میدانی رفیق امروز درست ده سال از روزی که او ترکم کرد گذشته و میدانم دیگر زمان سوال و جواب نیست پس دیگر بهتر است بی خیالش شوم از جایش بلند شد و چپن اش را از تنش بیرون کرد گفت امروز کارها را به تنهایی مدیریت کن من میخواهم امروز تنها باشم بعد با گرفتن کلید موتر و مبایلش به سوی دروازه ای اطاق رفت سمیع گفت مواظب خودت باش اگر میخواهی من همرایت … تیمور از اطاق بیرون شد و باقی حرف سمیع را نشنید از شفاخانه بیرون شده سوار موترش شد موتر را حرکت داد دو ساعت بی هدف در سرک ها رانندگی کرد و بعد مقابل کافه ای موترش را پارک کرد و از موتر پیاده شد به سوی کافه دید و تمام خاطراتش با زحل مانند فلمی از مقابل چشمانش گذشت با قدم های آهسته به سوی کافه رفت با ورود او به کافه مردی مسنی که صاحب کافه بود از جایش بلند شد و با مهربانی گفت خوش آمدید آقا به میزی اشاره کرد و گفت بفرمایید تیمور پشت میزی که پیرمرد اشاره کرده بود نشست مرد پرسید بفرمایید سفارش تان را بگویید تیمور به سوی مرد دید و گفت قبلاً یک نوع کیک آماده میکردید که طرزتهیه اش را به هیچ کس نمی گفتید حتا برای دو پسری که همرای تان اینجا کار میکردند میخواهم امروز برایم از همان کیک آماده کنید مرد با دقت به چهره ای تیمور دید و پرسید گفتید قبلاً میتوانم بپرسم چند سال قبل؟ تیمور لبخندی تلخی زد و جواب داد ده سال قبل مرد چند لحظه به سر تا پای تیمور دید ناگهان او را به یاد آورد و با هیجان گفت تیمور پسرم خودت هستی؟ با دستانی پر از چروکش چشمانی خودش را مالید بعد دوباره دقیق تر به تیمور دید تیمور از جایش بلند شد و گفت بلی کاکا انور خودم هستم فکر نمی کردم مرا فراموش کرده باشید کاکا انور او را در آغوش گرفت و گفت چقدر تغیر کردی پسرم به سر تا پایش اشاره کرده ادامه داد ماشاالله برای خودت مردی شدی میبخشی پسرم حافظه ام ضعیف شده است فراموشی گرفته ام بیشتر اوقات حتا خودم را هم نمی شناسم لطفاً بنشین من برایت کیک با قهوه بیاورم بعد با هم حرف بزنیم با عجله از دروازه ای کوچکی گوشه ای کافه بود به آشپزخانه رفت تیمور دوباره در جایش نشست و به اطراف کافه نگاه کرد همه جا کهنه و فرسوده شده بودند و کسی جز او در کافه نبود

از پنجره ای کافه به سوی مکتبی که آنطرف سرک بود دید لبخندی روی لبانش جاری شد خاطرات خوش که در این کافه سپری کرده بود همچون تصویری مقابل چشمانش نقش بسته بود با صدای کاکا انور از فکر بیرون شد کاکا انور پتنوس به دست به سوی او آمد تیمور برای کمک با او از جایش بلند شد ولی کاکا انور پتنوس را روی میز گذاشته گفت بنشین پسرم امروز تو کارمند من نیستی بلکه مهمان من هستی پیاله ای قهوه را مقابل او گذاشت بعد بشقاب که روی آن کیک خودسازش بود به سوی او دراز کرده گفت ببین مزه اش مثل سابق است یا فراموشی باعث شده که دستپختم هم خراب شود تیمور بشقاب را از دست کاکا انور گرفت قاشق را داخل آن فروبرد بعد محتویات قاشق را داخل دهانش برد بعد از مزه کردن آن گفت هنوز هم مثل گذشته خوشمزه است دست تان درد نکند چند لحظه سکوت میان شان جاری شد و تیمور مصروف خوردن کیک با قهوه شد کاکا انور سکوت را شکست و گفت سمیع بعضی اوقات اینجا میاید همیشه در مورد تو از او می پرسیدم میگفت همه ای وقتت را بخاطر شفاخانه اختصاص دادی و همه فکر و ذکرت کار است و بس تیمور پیاله ای قهوه اش را روی میز گذاشت و گفت بلی همینطور است این ده سال که گذشت خیلی زحمت کشیدم و تلاش کردم تا بالاخره توانستم موفق شوم به کاکا انور دیده ادامه داد ببخشید که در این مدت اصلاً به اینجا نیامدم خود تان میدانید چرا من اینجا نمی آمدم کاکا انور با ناراحتی گفت میدانم پسرم ولی اینکه امروز چرا اینجا آمدی برایم عجیب است تیمور با بغض لب زد امروز او را دیدم کاکا انور بعد از ده سال او را مقابل خودم دیدم کاکا انور منتظر به او چشم دوخت تیمور ادامه داد دیدن او دوباره داغ بزرگی که با رفتنش در قلبم گذاشته بود را تازه کرد قسم خورده بودم اینجا نیایم تا خاطراتش را که به سختی گوشه ای قلبم دفن کرده بودم دوباره زنده نشوند ولی امروز با دیدنش قسم خودم را شکستم میدانستم این آتشی که در قلبم است فقط با آمدن به اینجا فروکش میشود میترسیدم اگر اینجا نیایم آتش قلبم کسی را نسوزاند دست کاکا انور روی دست او قرار گرفت و با مهربانی گفت درد عشق جانسوز است اما امید به خداوند داشته باش وقتی او را دوباره بعد از این‌ همه سالت مقابلت آورده است حتماً حکمتی در کار است تو راحت باش من مزاحم ات نمیشوم هر قدر خواسته باشی اینجا بوده میتوانی بعد پیاله ای خالی شده قهوه تیمور را از مقابلش گرفت و گفت من برایت چای می آورم بعد از کنار تیمور دور رفت

تیمور چند ساعت دیگر هم آنجا نشست و بعد با کاکا انور خداحافظی کرده از آنجا بیرون شد‌ و موتر را به سمت خانه حرکت داد وقتی به خانه رسید مادرش با دیدن او تعجب کرده پرسید خوش آمدی پسرم چطور که امروز زودتر به خانه برگشتی؟ کوتاه جواب داد خیلی خسته هستم میخواهم استراحت کنم مادرش با مهربانی گفت درست است پسرم برو حق داری خسته شوی شب و روزت را بخاطر شفاخانه یکی کردی برو بخواب تیمور لبخندی مصنوعی روی لبانش جاری ساخت داخل اطاقش شد دروازه ای اطاقش را پشت سرش بست کنار پنجره ای اطاقش رفت و پرده ها را کشید تا اطاق تاریک شود بعد روی مُبل که گوشه ای اطاقش گذاشته شده بود نشست و سیگاری آتش زد و آنرا بین‌ لبهایش گذاشت سرش را به پشتی مُبل تکیه داد و به نگاهش را به سقف اطاق دوخت و به یاد اولین روزی که زحل را دیده بود افتاد

پانزده سال قبل:

پیاله ای قهوه را داخل پتنوس گذاشت کاکا انور بشقاب کیک را به سمت او دراز کرد و گفت بگیر پسرم این سفارش میز شماره چهار است تیمور بشقاب را از دست کاکا انور گرفت و با طمع به کیک دید و با شوخی گفت کاکا انور اگر این کیک سلامت به دست مشتری نرسید بالای من قهر نشوی کاکا انور لبخندی زد و گفت به کیک مشتری دست نزن من برای تو و سمیع از این کیک آماده کرده ام وقتی کافه تعطیل شد با چای صرف کنید تیمور با خوشحالی پتنوس قهوه را در دست گرفت و از آشپزخانه کافه بیرون شد و به سمت میز شماره چهار رفت بدون نگاه کردن به مشتری سفارش شان را مقابل شان روی میز چید و با گفتن نوش جان خواست از آنها دور شود که نیمه ای راه دختری او را صدا زد و گفت ببخشید من قهوه ای تلخ سفارش داده بودم ولی این قهوه… تیمور به عقب چرخید و به صاحب صدا که دختر نوجوانی که یونیفورم مکتب در تن داشت بود نگاه کرد دختر با دیدن چهره ای تیمور ساکت شد دوست دختر که مقابلش نشسته بود گفت زحل جان فکر کنم پیاله های ما تبدیل شده است من قهوه ای شیرین سفارش داده بودم ولی این بدون شکر است بعد پیاله ای خودش را مقابل زحل گذاشت تیمور که دید مشکل حل شده است حرفی نزد و از آنها دور شد ولی نگاه زحل تا وقتی او داخل آشپزخانه شد او را تعقیب کرد.......

ادامه و قسمت بعدی فردا شب ساعت 7

19/03/2024

از مرحوم استاد عبدالقهار عاصی❤️‍🩹♥️

Want your business to be the top-listed Government Service in Kabul?

Click here to claim your Sponsored Listing.

Location

Telephone

Address

Kabul