قصه های کوتا اما شیرین محله ما Short but Sweet Stories of Our Neighborhood

قصه های کوتا اما شیرین محله ما Short but Sweet Stories of Our Neighborhood

Share

این صفحه خاطرات شیرین دوران کودکی نسل سوخته وطن و‌محله کوچک ما را در خود جا خواهد داد

06/01/2025

قصه اول: بابه مندلی

به نام او که خالق عالم و هستی است.

اولین قصه ما از بابه مندلی، که نمی‌دانم چرا او را “با به مندلی” می‌گفتند و می‌گفتیم، آغاز می‌شود.

بابه مندلی و حاجه جان، همراه با تک‌پسرشان، از بهترین، مظلوم‌ترین، و پاک‌ترین همسایه‌های کوچه ما بودند. خانه کاه‌گلی‌شان، با دیوارهای کوتاه و یک دروازه چوبی دو دره که با قفل زنجیری از دو طرف بسته می‌شد و یک سنگ بزرگ از پشت برای محکم‌کاری به کار می‌رفت، یکی از اولین خانه‌ها در کنار سرک عمومی بود.

بابه مندلی، مرد کهنسالی با کمری نسبتاً خمیده، هر روز صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و نیمه‌های شام برمی‌گشت. بچه‌های کوچه همیشه پشت سر او می‌دویدند و با صدا زدن “بابه مندلی، صندلی” بدرقه‌اش می‌کردند. برخی او را دنبال می کردند و برخی دیگر با او شوخی می‌کردند. بابه مندلی گاهی قصه‌هایی تعریف می‌کرد که همه اهل کوچه را به خنده و شادی وامی‌داشت.

یکی از عجیب‌ترین ویژگی‌های بابه مندلی این بود که هر بار که به خانه برمی‌گشت، همیشه یک سنگ با خود حمل می‌کرد. محوطه حویلی او پر از سنگ‌هایی بود که طی سالیان دراز جمع کرده بود، و دلیل این کارش برای ما که کودک بودیم، ناشناخته باقی ماند.

مادرم گاهی برای او غذا می‌فرستاد و او بعضی وقت‌ها کنار دیوار خانه ما یا دیگر همسایه‌ها، نان چاشت می‌خورد و از یک تکه نان گرم لذت می‌برد. همانجا، کنار دیوار، گاهی هم یک چرت کوتاه می‌زد.

اما روزی رسید که بابه مندلی دیگر به خانه بازنگشت. آن روز، یک جمعه آفتابی بود. یادم است که پدرم، مثل همیشه، حویلی را با گل‌ها تزئین می‌کرد و کوچه را با آب چاه آب‌پاشی می‌کرد. من و برادرم زیر درخت عکاسی و سنجد بازی می‌کردیم که ناگهان صدای وحشتناک یک راکت شنیده شد. راکت در کوچه عقب خانه ما اصابت کرد و یک تکه بزرگ از چره آن در جلوی خانه بابه مندلی افتاد. من و برادرم دویدیم تا به آن دست بزنیم، اما خوشبختانه پدرمان صدا زد و ما متوقف شدیم.

در همان حمله، بابه مندلی ما زخمی شد و جان به حق سپرد. او تنها بابه مندلی نبود؛ او دل خوشی و شادی ما بچه‌های کوچه بود. بابه مندلی، اگر اغراق نباشد، همیشه بیش از چهار یا پنج جامپر و کت زمستانی به تن داشت و چندین کلاه روسی نظامی بر سر می‌گذاشت، چه در زمستان و چه در تابستان. دلیل این کارش هم هیچ‌وقت برای ما روشن نشد.

یادش گرامی و روحش شاد باد!

06/01/2025

به صفحه “قصه‌های کوتاه اما شیرین محله ما” خوش آمدید!
این صفحه برای زنده نگهداشتن خاطرات، تجربه‌ها و قصه‌های ما از دوران کودکی و محله عزیزمان ایجاد شده است. امیدواریم با همدیگر بتوانیم لحظات شیرین گذشته را تازه کنیم و دوستی و همبستگی میان اعضای محله‌مان را تقویت کنیم. از شما دعوت می‌کنیم که خاطرات، عکس‌ها و داستان‌های خود را با ما شریک سازید. حضورتان برای ما ارزشمند است!

Welcome to the page “Short but Sweet Stories of Our Neighborhood”!
This page is dedicated to preserving the memories, experiences, and stories from our childhood and our beloved neighborhood. We hope to revive the sweet moments of the past together and strengthen the bonds of friendship among our community. Feel free to share your memories, photos, and stories with us. Your presence means a lot to us!

Välkommen till sidan “Kort men Söta Berättelser från Vårt Kvarter”!
Den här sidan är skapad för att bevara minnen, upplevelser och berättelser från vår barndom och vårt kära kvarter. Vi hoppas kunna återuppliva de söta stunderna från förr tillsammans och stärka gemenskapen bland våra grannar. Dela gärna dina minnen, foton och berättelser med oss. Din närvaro är värdefull för oss!

Photos from ‎قصه های کوتا اما شیرین محله ما Short but Sweet Stories of Our Neighborhood‎'s post 06/01/2025

This page is inspired by the cherished memories, experiences, and sweet moments from my childhood and those of all my friends, spanning from the 1360s (1980s) to today. It reflects the realities of a generation born during the turmoil of war—a generation that grew up amidst challenges and now finds itself aged between 30 and 50. Some of us still reside in our homeland, while others are scattered across different countries. Yet, we all share a common thread of bittersweet memories from our small but close-knit neighborhood.

The purpose of this page is to rekindle the spirit of friendship and solidarity among our neighbors and community. It aims to preserve our collective memories, transforming them into a living history that future generations of our neighborhood can cherish. May this page become a space where we come together, celebrate our shared past, and leave behind a meaningful legacy.

نام صفحه: قصه‌های کوتاه اما شیرین محله ما

این صفحه بر گرفته از خاطرات، تجربه‌ها و لحظه‌های شیرین دوران کودکی من و تمام دوستانم است که از سال‌های ۱۳۶۰ تا امروز را در بر می‌گیرد. این قصه‌ها بازتابی از واقعیت‌های نسل سوخته‌ای است که در جنگ چشم به دنیا گشودند، بزرگ شدند و امروز بین ۳۰ تا ۵۰ سال سن دارند. برخی از ما هنوز در کشور زندگی می‌کنیم و برخی دیگر در ممالک مختلف پراکنده‌ایم. اما همه ما خاطرات خوش و ناخوشی از محله کوچک و صمیمی‌مان داریم.

هدف این صفحه تازه نگه‌داشتن دوستی و همبستگی میان محله‌نشینان است، تا بتوانیم گرد هم آمده، خاطرات و داشته‌های خود را ثبت کنیم و آن را به تاریخ زنده‌ای تبدیل کنیم که برای نسل‌های آینده محله ما به یادگار بماند.

د صفحې نوم: زموږ د کوچني خو خوږ کلي کیسې
دا پاڼه د هغو خوږو خاطرو، تجربو او شیبو الهام دی چې زما او زما د ټولو ملګرو د ماشومتوب یادونه دي، له ۱۳۶۰ کال څخه تر نن پورې پکې شاملې دي. دا کیسې د هغه نسل واقعیتونه منعکسوي چې د جګړې په منځ کې زیږیدلي، لوی شوي او نن د عمرونو ترمنځ له ۳۰ څخه تر ۵۰ کلونو پورې دي. ځینې ​​مو په هېواد کې یو، او ځینې مو په نورو هېوادونو کې ژوند کوو. خو ټولو زموږ د کوچني خو نږدې کلی ښه او بده خاطره لري.

د دې پاڼې هدف د کلیوالو ترمنځ دوستي او یووالی ژوندی ساتل دي، ترڅو ټول سره راټول شو، خپلې خاطرې ثبت کړو او دا د یوې ژوندي تاریخ په توګه بدل کړو چې د راتلونکي نسل لپاره د یادګار په توګه پاتې شي.

Want your business to be the top-listed Government Service in Kabul?

Click here to claim your Sponsored Listing.

Location

Website

Address

Kabul
16455