افغانستان قديم Old Afghanistan

افغانستان قديم  Old Afghanistan

Share

عكسهاي قديمي افغانستان را بفرستيد اگر قابل نشر بود به ن

07/12/2023

پل خشتي شهر كابل سال ١٣٤٦

Busy Street Scene In Kabul, Afghanistan, 1967

30/10/2023

ویزای افغانستان در سال ۱۳۵۲
نکته جالب این است که نوشته مسافر در هنگام ورود به افغانستان ، فقط ۵۰۰ افغانی می‌تواند با خود پول ببرد. این شهروند ایتالیایی ۱۶۰ دالر داشته. آیا ۱۶۰ دالر از ۵۰۰ افغانی کمتر می‌شده؟ 🤔

عکس از ویونه روبرتو، که در آن زمان دانشجوی ۱۹ ساله بوده.

Vione Roberto © 1973 - 2023

Satar saydi

18/10/2023

در سال ۱۹۵۳ و در زمان صدارت داود خان، حکومت وقت افغانستان از بانک امریکایی صادرات-واردات import-export bank ، برای سنگ فرش کردن جاده های کابل، درخواست وام میکند و از جانب بانک رد میشود.
بانک استدلال میکند که اولویت فعلی افغانستان باید تمرکز بر زیرساخت های اموزشی و صحی مانند ساختن مکاتب و شفاخانه باشد و نه تزیینات شهری. بانک از حکومت افغانستان میخواهد تا درخواست دوباره بدهد و با تغییر در اولویت بندی قرضه دریافت کند. اما حکومت افغانستان به جای درخواست دوباره، به شوروی ها مراجعه میکند و با دریافت پول از انها، سرک های کابل را زینت می بخشد.
اگر تمرکز بر اموزش و صحت و مخصوصا تعلیم و تربیت میشد، شاید جاده های زیبای کابل توسط افراد بیسواد و محروم از اموزش تخریب نمیشد.
امروزه هزاران مکتب و کلینیک های فقیر و بدون سقف و پرسنل در سراسر کشور وجود دارند که نیاز به کمک دارند، اما رژیم کنونی به جای اکمالات انها، بر پروژه های سنگفرش کردن شهرها مخصوصا کابل متمرکز است. سرمایه گذاری بر مغز ها و تربیت درست انهاست که جامعه را به سوی آبادانی و پیشرفت سوق میدهد.

دكتور شريف حضوري

05/09/2023

Audi 50 on the way to Kabul, November 1977.
بطرف كابل جان ماه عقرب سال ١٣٥٦ هجري شمسي.

11/07/2023

قصر دارالمان سال ١٩٢٠
The Darul Aman Palace, on the outskirts of Kabul, Afghanistan, 1920's

Photos from ‎افغانستان قديم  Old Afghanistan‎'s post 27/04/2023

روزی که افغانستان برای همیشه دگرگون شد

در ساعات اولیه بعد از ظهر ۷ ثور ۱۳۵۷ - ۲۷ اپریل ۱۹۷۸ - سفارت بریتانیا در کابل این تلگراف را به لندن مخابره کرد: بیش از ۵۰ تانک در مرکز شهر مستقر شده‌اند. جنگ خیابانی در جریان است. در ساعت ۱۲:۳۰ به وقت محلی، گزارشی دریافت کرده‌ایم که یک ساختمان در محوطه ارگ ریاست‌جمهوری در حال سوختن است.

جهان هنوز بی‌خبر بود و بسیاری از مردم کابل هم حتی خبر نداشتند که کودتای افسران کمونیست علیه جمهوری محمد داوود خان، از ساعات اولیه بامداد آن روز شروع شده بود.

روز پیش از آن، پلیس کابل شماری از رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان را به ظن توطئه علیه جمهوریت بازداشت کرد. نورمحمد ترکی، منشی عمومی کمیته مرکزی حزب و ببرک کارمل، معاون حزب (رهبر جناح پرچم) در میان بازداشتی‌ها بودند.

در مجموع ۵۰۰ نفر بازداشت شدند. اما نفر اصلی در میان آنها نبود: حفیظ‌الله امین، به جای بازداشت، در حصر خانگی به‌سر می‌برد. او به پسر نوجوانش، عبدالرحمان وظیفه داد: "به گلاب‌زوی بگو انقلاب را شروع کنند".

سیدمحمد گلاب‌زوی، رابط میان امین و افسران ارتش بود. تمام وظایف کودتا به افسران خلقی سپرده شده بود. رابطین حزبی با خلقی‌ها در صفوف ارتش تماس برقرار کردند و به آنها دستور دادند تا ساعت هشت صبح آماده "انقلاب" باشند.

گلاب‌زوی موفق شد ظرف چند ساعت، نه تنها رفقای حزبی خود،‌ بلکه جاسوسان ک‌جی‌بی در کابل را هم در جریان وضعیت قرار دهد.

تصمیم گرفته شده بود که رژیم داوود خان، به زور اسلحه سرنگون شود.

بر اساس طرح، قرار بود ۲۲ افسر خلقی ارتش، فرماندهی واحدهای نظامی پایتخت را بر عهده بگیرند، به ارگ ​​ریاست‌جمهوری حمله کنند و همچنین میدان هوایی کابل،‌ پایگاه نظامی بگرام، رادیو افغانستان، شماری از وزارتخانه‌ها و ادارات مهم را تصرف کنند.

فقط آن دسته از نظامیانی که به جناح خلق وفادار بودند رمز عبور و دستور عملیات را دریافت کردند. بیشتر اعضای جناح پرچم حتی پس از شروع کودتا هم نمی‌دانستند چه کسی رهبری آن را به عهده دارد.

در ساعت ۶:۳۰ بامداد ۷ ثور، افسران کمونیست ارتش در جایی نزدیک باغ وحش کابل، آخرین جلسه را برای هماهنگی کودتا برگزار کردند. فرماندهی نیروهای زمینی کودتاگران را محمد اسلم وطنجار به عهده داشت و نیروهای هوایی را جنرال عبدالقادر رهبری می‌کرد.

در حالی که افسران خلقی ارتش به صورت خزنده مواضع خود را محکم می‌کردند و برای حمله به مقر حکومت آماده می‌شدند، در ساعت ۹:۳۰،‌ در ارگ ریاست جمهوری، جلسه‌ای به ریاست محمدداوود خان برگزار شد. رئیس‌جمهور در آن جلسه اعضای کابینه را از بازداشت‌های اخیر آگاه کرد. دستگاه‌های تبلیغاتی حزب بعدها ادعا کردند که اکثریت اعضای جلسه صبح ۷ ثور در ارگ،‌ خواهان اعدام رهبران حزب و افسران کمونیستی بازداشتی شده بودند.

پس از ساعت ۱۱ صبح،‌ اولین تانک‌ها و موترهای زرهی از پلچرخی به سمت کابل شروع به پیشروی کردند. گلاب‌زوی در خاطرات خود نوشته است که آن روز حدود ۶۰ تانک در خدمت کودتاگران بود. بخشی از نیروها به میدان هوایی کابل فرستاده شدند.

حدود ساعت ۱۱:۴۵، ارگ ریاست‌جمهوری توسط واحدهایی به فرماندهی محمد اسلم وطنجار و دو افسر خلقی دیگر محاصره شد. در نیمه روز ۷ ثور، به دستور وطنجار، اولین گلوله‌ها به‌سوی ساختمان وزارت دفاع در رو‌به‌روی ارگ شلیک شد. محافظان ارگ که یک واحد نظامی متشکل از ۲ هزار سرباز می‌شدند و ۲۴ تانک داشتند، به حمله پاسخ دادند.

در طول ساعات بعد جنگ شدت گرفت و تا ۵ بعد از ظهر، کودتاگران موفق شدند رادیو را اشغال کنند و نیم ساعت بعد رهبران بازداشت‌شده حزب دموکراتیک خلق افغانستان، از جمله نورمحمد ترکی و ببرک کارمل را از بازداشتگاه پلیس آزاد و به ساختمان اشغال‌شده رادیو افغانستان منتقل کنند.

در ساعت ۷ شام، پیام پیروزی کودتا از رادیو به دو زبان پشتو و فارسی، به ترتیب توسط اسلم وطنجار و جنرال عبدالقادر، خوانده شد. این پیام خبر از پایان حکومت "استبدادی" خاندان نادرخان می‌‌داد.

روز بعد و با کشته شدن محمد داوود و اعضای خانواده‌اش، رهبران کودتا وارد ارگ شدند و قدرت را به دست گرفتند.

سفارت بریتانیا تلگراف دیگری به لندن فرستاد که خبر از پیروزی کودتا در کابل می‌داد: در اینجا همه چیز نشان‌دهنده انجام موفقیت‌آمیز یک کودتا نظامی است. رژیم جدید، دست‌کم در حال حاضر، اوضاع را تحت کنترل دارد. آرامش به کابل بازگشته و حمله تلافی جویانه نیروهای داوود بعید به نظر می رسد. گفته می‌شود که داوود و برادرش محمد نعیم کشته شده‌اند. پیام‌های رادیویی توسط دگروال اسلم وطنجار خوانده شد. گفته شده که او رئیس شورای نظامی است. ما چیزی در مورد وطنجار نمی‌دانیم. آمریکایی ها و آلمانی‌ها هم چیزی نمی دانند.

افغانستان از آن روز به بعد، دیگر روی خوش ندید.

از صفحه محترم ستار سعيدي .

Photos from ‎افغانستان قديم  Old Afghanistan‎'s post 03/03/2023

پنجشیر هشتاد و دو سال پیش

در سال ۱۳۱۷ خورشیدی سیدقاسم آغا با جمعی به پنجشیر سفر می کند و گزارش مختصر سفر خود را در مجله کابل به نشر می سپارد. او با شنیدن نام‌های قریه‌های پنجشیر که برایش ناآشنا جلوه می‌نماید، به وجد می‌آید و از زبان پیرمردی پنجشیری قسمتی از یک شعر را می‌نویسد که در آن به برخی گوشه‌های پنجشیر اشاره شده است:
«پیر مردی خوش‌سیما و قوی‌اندامی که متجاوز از ۹۰ سال عمر دارد...در کنار ما نشسته است. تمام سخنان و حتی نام‌های که بر زبان می‌راند در گوش انعکاس عجیبی می‌نماید. واقعاً چه نام‌های قشنگی. پارانده، آناوه، اودره، رخه، بازارک، آستانه، پریان... بلی نام‌های زیبای آریایی نه تنها در گوش مانند نغمات موسیقی اثر می‌کند بلکه در دماغ نیز خاطرات دور و درازی را زنده می‌نماید...
پیرمرد دهکده‌های نامدار پنجشیر را یکایک نام برده روایات و خصوصیات هر کدام را تشریح می‌نماید و هر یکی را از زبان شعرای وطنی با آواز جذابی وصف می‌کند:

عجب ملک نمایان است پنجشیر
مکان خوبرویان است پنجشیر
ز حد کوهٔ لغمان است پنجشیر
ز کوهستان پروان است پنجشیر
ز پائین‌تخت پریان است پنجشیر

هوایش هیچ بیماری ندارد
مریضش با دوا کاری ندارد
بلی حاجت به عطاری ندارد
اگر چه شهر و بازاری ندارد
چو کشمیر و بدخشان است پنجشیر

(سکرین‌شات باقی شعر را می‌گذارم)

ابنجا و آنجا بر سنگ‌های خوش‌منظر کنار جویچه، زن‌های روستایی با چهره‌های زیبا و البسهٔ رنگارنگ خود مشغول رخت شستن می‌باشند. برخی بر سکوهای خانه‌های خویش تکیه زده، با همسایه‌های خود آزادانه صحبت می‌کنند. برخی دیگر از دریچه‌های تنگ منازل خویش سر بدر کرده با لحن جذابی سرگرم نغمه‌سرایی می‌باشند. از مشاهدهٔ این محل بی‌اختیار با خود می‌گوییم:
حقا که اینجا سرزمین تناسب و جمال، صلح و آرامش، جذبه و شعر و بالجمله جایگاه فرحت و خوش‌بختی است.»

کابل، شماره دهم، سال هشتم، جدی ۱۳۱۷ خورشیدی

از صفحه محترم پهلوان عزيز آغا.

20/02/2023

یاد های کابل
حاجی محمد کامران٬ غوث زلمی٬ اسد بديع و ديگران .

از صفحه محترم حاجي محمد كامران.

27/10/2022

شاه امان الله خان با مصطفی کمال آتاترک.
ترکیه - سال 1928 میلادی

24/10/2022

شاهراه سالنگ- سال 1964 میلادی

Photos from ‎افغانستان قديم  Old Afghanistan‎'s post 23/10/2022

سیاه مویم، سیاه پوشیده امشب

سال ۱۳۴۱ خورشیدی بود که کریم شوقی، آوازخوان معروف رادیو کابل به جرم قتل برادرش به چهارده سال و دخترش جمیله به هفت سال زندان محکوم شد. کریم که به پای خود پیش پولیس رفته بود، می‌خواست اعدام شود و حتا چنین تقاضایی را هم از دادگاه کرده بود، اما داکتر نظر داده بود که او در حالت "جنون اضطراری" با برادرش دعوا کرده و از سوی دیگر قصد کشتن برادرش را نداشته و قتل به صورت تصادفی اتفاق افتاده است. از همان رو قاضی دادگاه به جای اعدام او را به حبس محکوم کرد.

کریم شوقی، هنوز سیاه موی بود که به زندان رفت. او بود که نخستین بار آهنگ "سیاه موی و جلالی" را در سال های اول بنیان‌گذاریِ رادیوی کابل سرود و شاید هم به خاطر هم‌نوایی با آن دو دلداده‌ی نگون‌بخت بوده که با سرنوشتی چنان دردناک مواجه شد و چندین سال را با دخترش در زندان سپری کرد(۱).

در آن سال‌ها معمول بود که زندانی‌ها یا حرفه می‌آموختند و یا هم به کار در حرفه‌ی خود پرداخته، و حتا شاگردانی در زندان تربیت کرده و از همان راه درامدی به دست می‌آوردند. زندان در آن سال‌ها، همان گونه که باید باشد، آموزشگاه زندانیان بود. مثل این سال های پسین نبود که زندانی به یک جرم ساده گرفتار می‌شد و از آن‌سو در پیامدِ هم‌نشینی با زندانیان خطرناکتر، مجرمی بزرگتر بیرون می‌آمد.

کریم شوقی در زندان به کار صحافی و نقاشی مصروف بود. شاگردانی هم در رشته‌ی صحافی داشت. دخترش جمیله پس از برون آمدن از زندان در موسسه‌ی نسوان تایپست شد و دیگر ناگزیر نبود به اساس پیوندی که در کودکیِ او بسته شده بود به عقد پسر عمویش دراید. عقدی که گفتگوی خانواده بر سر آن به قتل تصادفی عمویش انجامید(۲).

سال‌ها بعد از آن روز، کریم شوقی در کانتین رادیو کابل کباب می‌خورد. زلاند، ژیلا و پروین نیز مصروف نان خوردن بودند. کریم، کباب خود را تمام کرده بود که ژیلا با مهربانی دو سیخ از سهم خود را پیش روی او گذاشت. کریم ۹ سال را در زندان سپری کرده بود. در آن روز فرصت استدیو داشت تا آهنگ هایی ثبت کند. با آن که پسرش نعیم شوقی، گاه گاه آواز می‌خواند و چند پارچه در رادیو هم خوانده بود، اما کریم هنوز شوق آوازخوانی را از دست نداده بود.

کریم، پس از زندان در مطبعه‌ی دولتی کار می‌کرد. موهایش به سپیدی گراییده بود و دیگر از آهنگ "سیاه موی و جلالی" خبری نبود. در زندان هم هیچ آهنگی را زمزمه نمی‌کرد. می‌گفت با وجودی که مشق و تمرین نکرده، اما آواز تحفه‌ی خداداد است و هنوز هم می‌تواند مثل سابق بخواند. می‌خواست طرز های نو بسازد و سال های پایانی زنده‌گی را به خاک خود خدمت کند(۳).

کریم شوقی، نمی‌دانست که سیاه موی کیست، کجاست و چه بر سرش آمده است. او که سال هایی را در هرات سپری کرده بود، در همان‌جا با دوبیتی های سیاه موی و جلالی برخورده و آن دوبیتی ها را در آهنگی سروده بود. در مورد جلالی هم نمی‌دانست. فقط همین قدر می‌دانست که سیاه موی و جلالی دو دلداده در دیاری از مناطق غربی افغانستان بودند. تمام رابطه‌ی او با سیاه موی و جلالی در همان آهنگ و در این نکته خلاصه می‌شد که خود زمانی که به زندان رفت، سیاه موی بود و رنج جلالی‌گونه را کشیده و هنگامی که سپید موی شده بود با تخفیف پنج سال در مدت حبس، آزاد شد. او پس از آزادی از زندان از پرداختنِ بیشتر به "سیاه موی و جلالی" دوری جُسته و به آهنگ های چتری چتری گل هستی، دختر کابل هستی؛ آه گل‌افروز به دنبال تو می‌گردم شب و روز؛ گل دانه انار آغا؛ او میرگله جان آی لعل و مرجان؛ نقش قالین هستم چه می‌پرسی مرا؛ و چیز هایی از این گونه می‌پرداخت و می‌اندیشید.

نخستین سال های نشرات رادیو افغانستان بود که نام کریم شوقی نیز به عنوان آوازخوان محلی شنیده شد و در مجله‌ی پشتون‌ژغ در فهرست برنامه های رادیو به چاپ رسید. او به سفارش سلجوقی و استاد برشنا به رادیو راه یافته بود. در آن سال‌ها بیشترین بخش نشرات رادیو و حتا آهنگ های آن به زبان فارسی بود، اما نام مجله‌ای را که نشریه‌ی ماهانه‌ی رادیوی کابل بود، "پشتون ژغ" یا "نوای پشتون" گذاشته بودند. شاید به آن خاطر که نوعی تعادل یا برابری را رعایت کرده باشند، اما نام به تنهایی خود نه تنها تعادل را برقرار نمی‌توانست، بل سبب نابرابری تبعیض‌آمیز هم می‌شد. بهتر آن بود که در برنامه های رادیو به دنبال تعادل می‌افتادند تا فقط در نام و عنوان رسمی نشریه ها. به هر حال، این نابرابری را کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷ با تغییر دادن نام مجله به "آواز" از میان برداشت.

نام کریم شوقی، از "پشتون‌ژغ" تا "آواز" و "ژوندون" در هر مجله به چاپ رسیده بود. او یگانه محلی‌سرای رادیو نبود. حتا در همان سال های نخستینِ نشرات رادیو، نام های دیگر مثل نسیم، عبدالرزاق شوقی، ناله، زیارکش، اسماعیل شوقی، محمود شوقی، ریحان، امید، نور محمد شوقی، فدا محمد شوقی، ویرجن و یگان تای دیگر را می‌توان در آن فهرست‌ها پیدا کرد. در آن سال‌ها، لقب و مقام "استاد" را فقط پیش از دو سه نام می‌نوشتند و بس: استاد غلام حسین خان، استاد قاسم خان، استاد محمود خان طبله‌نواز، و استاد معراج الدین خان مدم‌نواز؛ دیگران که پسان‌ها به استادی رسیدند در آن سال‌ها به نام های نتو خان، صابر خان، نبی‌گل، محمد عمر، یوسف قاسمی و یعقوب قاسمی یاد می‌شدند. محمد عمر در آن سال ها هم رباب می‌نواخت و هم آواز می‌خواند و آوازخوانی را مسلک اصلی خود می‌دانست. استاد غلام حسین خان در پهلوی آن که کلاسیک و غزل می‌سرایید، پیانو و هارمونیم نیز می‌نواخت و از تکنوازان معروف رادیو بود(۴).

سال های زندان بسیار دشوار و خفقان‌آور بود. در بیرون از زندان، نام کریم شوقی که زمانی به عنوان آوازخوان محلی رادیو و سرایش‌گرِ آهنگ "سیاه موی و جلالی" بر سر زبان‌ها بود، کم کم از یاد ها زدوده می‌شد و چیزی نمانده بود که حتا از ذهن هنرمندان نیز به فراموشی سپرده شود. سیاه موی و جلالی، دو دلداده‌ی معروف، اما هنوز طرف توجه بودند. برخی ها باور نمی‌کردند که کسی به این نام ها زنده‌گی می‌کرده؛ تصور می‌کردند که سیاه موی و جلالی داستانی عاشقی و پرداخته‌ی ذهن داستان‌سرایان است که گاه در صفحات نشریه‌ها به چاپ می‌رسد و گاه در رادیو به زمزمه گرفته می‌شود. مددی، هماهنگ، استاد امیر محمد، امانی و بسیاری های دیگر، پسان‌ها دوبیتی های سیاه موی و جلالی را سرودند و گویا یاد لیلی و مجنون افغانستانی را زنده نگه می‌داشتند. لیلی و مجنونی را که معلوم نبود چه بر سر آنان آمده و چه شدند. در چنان روزگاری بود که تصویر بانویی کهن‌سال با رخسار شکسته بر صفحه‌ی یکی از نشریه‌ها به چاپ رسید که عنوانی با خط درشت بر بالای آن تصویر خودنمایی می‌کرد: سیاه موی تا هنوز زنده است(۵)!

اواخر سال ۱۳۴۹ بود که متخصصان اتحاد جماهیر شوروی با گروهی از زمین‌شناسان افغانستان در پی جستجو و تفحص معادن به غرب افغانستان رفتند که قصد کشف معادن آنان به "جلالی" و "سیاه موی" انجامید. آنان در دامنه‌ای به تعدادی از مردم محل برخوردند که چند و چون هایی را در مورد سیاه موی و جلالی می‌دانستند. دوبیتی های جلالی را با دوتار زمزمه کرده و داستان عشق و عاشقی آنان را بیان می‌کردند. آنان می‌گفتند که جلالی، لاغر اندام و کوتاه‌قد و از صحرانشینان غور بود. پیرمردی که جلالی را بیشتر می‌شناخت و حتا می‌گفت که او را دیده است، در میان قصه‌گویی هایش گفت که سیاه موی هنوز زنده است و در همان حوالی خانه دارد و پسرش بهاالدین نیز با او زنده‌گی می‌کند. از میان آن گروه، یکی از انجنیران جیولوجی و معدن، کنجکاو شده و به دنبال سیاه موی می‌افتد.

انجنیر کنجکاو، روستا به روستا می‌رود. شنیده بود که سیاه موی، زمستان را در روستایی از محله‌ی شهرک سپری می‌کند. او شنیده بود که جلالی از کشک بادغیس است که در آن وقت مربوط ولایت هرات بود. جلالی از کشک به قادس آمده و در آن حوالی چوپانی می‌کرد و در گزک بود که با سیاه موی برخورده و دلباخته‌ی او شد. این ها را شنیده بود، اما می‌خواست همه چیز را از سیاه موی بپرسد(۶). او یک دوبیتی را به خاطر داشت و از آن دوبیتی به این باور رسیده بود که جلالی از کشک است:

به کشک افتاده غوغای جلالی
به هر بازار سودای جلالی
دو زلفین سیاه مو حلقه حلقه
بود زنجیر در پای جلالی(۷)

شنیده بود که روزی چشم جلالی چوپان به سیاه موی نوبالغ می‌افتد که جست و خیز زنان از حوالی رمه‌ی او دور می‌شد. جلالی دل می‌بازد و از آن پس دیوانه‌وار به دنبال سیاه موی می‌افتد. داستان و هنگامه‌ی عشق او بالا می‌گیرد. مردم محل او را مانع می‌شوند. لت و کوبش می‌کنند. هرچه در توان دارند انجام می‌دهند، اما جلالی از سیاه موی دست بردار نمی‌شود. سال‌ها سپری می‌شود تا آن که سیاه موی نیز در می‌یابد که جلالی او را از ته دل می‌خواهد. سیاه موی نیز عاشق جلالی می‌شود. جلالی از سیاه موی خواستگاری می‌کند و خانواده‌ی سیاه موی که دل خوشی نسبت به آن پیوند نداشتند، سنگ کلانی را در برابر او می‌نهند تا برداشتنش کمر او را بشکند. ازو مقداری هنگفت پول می‌خواهند تا در بدل عقد با سیاه موی بپردازد. گویا آوازه‌ی عشق آنان و سنگدلی خانواده به دیار هری و به گوش نایب‌الحکومه محمد سرور خان می‌رسد و او جلالی را خواسته و وعده می‌سپارد که آنان را به همدیگر می‌رساند(۸).

این همه چیزی بود که انجنیر جوان می‌دانست. او روستا به روستا را طی می‌کند تا آن که حوالی ساعت ده و نیم صبح یکی از دوشنبه‌ها در برابر درب خانه‌ای قرار می گیرد که می‌گفتند سیاه موی در آن زنده‌گی می‌کند. درب خانه را می‌زند و چشمش به بانویی کهن‌سال می‌افتد. بانویی کهن‌سال که رخسار شکسته‌اش از زیبایی بی‌حد در جوانی گواهی می‌داد.

بانو، پسری حدود ۴۰ ساله به نام بهاالدین داشت که دهقان و یادگار شوهر اولش بود. بانو دو فرزند دیگر نیز داشت. پسری ۲۳ ساله و دختری ۲۰ ساله؛ پدر این فرزندانش ارباب عبدال، نام داشت و هنوز زنده بود.

بهاالدین، دوبیتی های جلالی را زمزمه می‌کرد و معلوم بود که پسر جلالی و سیاه موی است. او هم ازدواج کرده و دو پسر و یک دختر داشت. دخترش را نسب‌گل می‌نامیدند و پسرانش را علاالدین و محمد ظاهر* که فقط محمد ظاهر ۱۲ ساله در مکتب دولینه در همان محل درس می‌خواند و دیگران به مکتب نمی‌رفتند.

سیاه موی، دو سه سال بیشتر نداشت که با مادرش روستای گزک در حوالی شهرک آرمان را در قادس بادغیس ترک گفته بود. پدرش پیش از رسیدن او به دو ساله‌گی، فوت کرده بود. با آن که جلالی هم از همان روستا بود، اما سیاه موی در کودکی او را نمی‌شناخت. سیاه موی می‌گفت، هفت سال داشت که با مادرش از روستای اوت و بروت (حوت و برحوت)، فراری شده و دوباره به گزک یا زادگاه خود در بادغیس رفتند. در همان سال‌ها، جلالی حدود ۱۵ یا ۱۶ سال داشت که چشمش به سیاه موی افتاد و به او غزل‌خوانی می‌کرد. سیاه موی در آن سال‌ها چیزی از عاشقی و دلباخته‌گی نمی‌دانست.

سیاه موی، پس از یک سال بار دیگر رخت سفر می‌بندد و راهی اوت و بروت می‌شود. جلالی به دنبال کاروان آنان به شعرخوانی می‌پردازد و ۱۴ تا ۱۵ سال را در همین رفت و آمد بین گزک و اوت و بروت سپری می‌کند. پنج سال را گرفت تا آن که سیاه موی به ۱۲ و ۱۳ ساله‌گی رسید و دانست که جلالی عاشق اوست. آوازه‌ی عشق آنان که بالا گرفت، جلالی در آغاز با تهدید و لت و کوب مردم مواجه شد. دیدند که او از مرگ هم هراس ندارد و دیوانه‌وار به دنبال سیاه موی افتاده است. موسپیدان محل به خانواده‌ی سیاه موی گفتند که عشق جلالی، عشق خدایی است و باید آنان به همدیگر برسند.

روزگاری جلالی پریشان و آشفته حال می شود و او را در روستای گزک به نزد روحانیی به نام خلیفه عبدالرحمن جان می‌برند و خلیفه می‌کوشد تا او را به آرامش نسبی برساند، اما سودی چندان نمی‌بخشد:

خلیفه درد عاشق بی دوایه
امید من به در بـار خدایه
بکن رحمی به حال زار عـاشق
مبادا جان من از تن برآیه

جلالی، پیشنهاد نایب‌الحکومه را که گفته بود حکم می‌دهد تا آنان یکجا شوند، رد کرده و گفته بود که نمی‌خواهد کار عاشقی او به زور و زورآوری بکشد. بالاخره خانواده‌ی سیاه موی به وصلت آنان راضی می‌شود و سیاه موی و جلالی ازدواج می‌کنند. جلالی با سیاه موی به گزک می‌رود و هنوز یک سال را با هم سپری نکرده بودند که جلالی می‌میرد.

سیاه‌موی ای سیاه خالِ جلالی
یقین برگشته اقبال جلالی
نفس بالامَده بر لب رسیده
فروریخته پر و بال جلالی

اگر مُردم سیاه‌مویِ وفادار
به خاکم کن به کس محتاج مگذار
شهید عشق را غسل و کفن نیست
طریق عاشقی این است ای یار

برادران سیاه موی به دنبال او می‌روند و همان می‌شود که سیاه موی با پسر نوزادش بهاالدین به اوت و بروت، بر می‌گردد.

سیاه موی تا حوالی ۴۰ ساله‌گی را مجرد می‌ماند، اما بالاخره مشکلات اقتصادی او را وادار می‌سازد تا با ارباب عبدال ازدواج کرده و مادر دو فرزند دیگر از او شود. سیاه موی، شعر های جلالی را که به خط برادر جلالی نوشته شده بود با خود داشت. می‌گفت که گور جلالی در گزک است و او به خاطر دوری راه بر گور او نرفته است. بسیار خوش هم نداشت که در مقابل شوهر دومش از جلالی بگوید. احساس راحت نمی‌کرد و شاید هم نمی‌خواست اسباب ناراحتی ارباب را فراهم کند. فقط می‌گفت که در جوانی مویم سیاه بود و حالا دلم سیاه شده است(۹).

آن چه را سیاه موی از سرگذشت واقعی خود بیان می‌کرد، تفاوت زیادی با شنیده‌گی ها نداشت. انجنیر به این تصور می‌افتد که افغان‌فیلم از داستان سیاه موی و جلالی فیلم بسازد. بهاالدین پسر جلالی، اما دوتارش را بر می‌دارد و به میهمانی که تازه آش و مرغ، دست پخت مادر پیرش را در چاشت همان روز صرف کرده، شعر های جلالی را می‌سراید:

سمرقند صیقل روی زمین است
بخارا زینت اسلام و دین است
سیاه مویِ سیاه چشمِ خماری
به چهار ایماق یک دانه نگین است

به کوهستان گل رعنا سیاه موی
بود غارتگر دل‌ها سیاه موی
به نخلستان خوبان گر درایی
ببین از جمله‌گی بالا سیاه موی

منم عاشق به دیدار سیاه موی
رف دندانِ دربارِ سیاه موی
ز فوق آسمان‌ها بر گذشته
شعاع برق رخسار سیاه موی

سرای دیده‌ام جای سیاه موی
به فرق سر قدم های سیاه موی
یقین از جنت فردوس باشد
نهال قد و بالای سیاه موی

چه سازم چاره‌ی درد دل ریش
به کی گویم سیاه موی مشکل خویش
سیاه‌ماری که بر رویت فتاده
جلالی را به هر دم می‌زند نیش

هرات و میمنه تا ملک اندخوی
سمرقند و بخارا تا به چار جوی
کابل و قندهار و روم و بغداد
نمی‌ارزد به یک چشم سیاه موی(۱۰)

رونوشت‌ها:
۱-ژوندون، شماره ۲۶، ۲۱ سنبله ۱۳۴۹
۲-همان‌جا
۳-ژوندون، شماره ۴۶، ۱۰ دلو ۱۳۴۹
۴-پشتون‌ژغ، شماره ۶۴، اول حمل ۱۳۲۴
۵-ژوندون، شماره ۴۷، ۱۷ دلو ۱۳۴۹
۶-همان‌جا
۷-مایل هروی، رساله ی سیاه موی و جلالی، چاپ ۱۳۴۶ کابل
۸- ژوندون، شماره ۴۷، ۱۷ دلو ۱۳۴۹
۹-مصاحبه‌ی انجنیر آصف نیرو با سیاه موی، ژوندون، شماره ۴۸، ۲۴ دلو ۱۳۴۹
۱۰-همان‌جا

*یادداشت های بیش‌تر:
به گواهی داکتر محمد انور غوری در نشریه انترنتی "جام غور" ظاهر جلالی، نواسه‌ی سیاه موی و جلالی، استاد دانشکده ادبیات دانشگاه کابل شده بود و در زمستان ۱۳۷۶ در یک سانحه‌ی هوایی جان باخت. داکتر محمد انور غوری، می‌گوید که او ملا بهاالدین جلالی پدر استاد ظاهر جلالی و فرزند سیاه موی و جلالی را در سال ۱۳۷۷ در کابل دیده و او را به خانه خود میهمان کرده بود. بهاالدین در آن سال ۷۵ سال داشت و گویا در ۱۳۰۲ تولد یافته بود. جلالی در هنگام فوت حدود ۳۴ سال داشت و به این حساب در ۱۲۶۸ تولد یافته و سیاه موی حدود هفت سال کوچتر از جلالی بود. آنان در ۱۳۰۱ ازدواج کرده بودند و بهاالدین دو ماه پس از فوت پدرش به دنیا آمده بود. سیاه موی، شصت سال دیگر پس از فوت جلالی، زنده می‌ماند و بالاخره در ۱۳۶۲ در چغچران وفات یافته و در روستای حوت و برحوت، فرسنگ ها دورتر از جلالی به خاک سپرده می‌شود.
بهاالدین جلالی، یگانه پسر سیاه موی و جلالی در ۱۳۸۶ وفات یافت و به این ترتیب پس از جان باختنِ ظاهر جلالی، فقط علاالدین جلالی برادر بزرگ ظاهر جلالی زنده می‌ماند که در ولسوالی دولینه ولایت غور زنده گی می‌کرد. از جلالی تعدادی دوبیتی و مثنوی باقی مانده که تعداد شان به ۱۷۰۷ بیت می‌رسد.
برگرفته شده از فیسبوک حمید هامی

21/10/2022

بزرگ مردی، در خم کوچه های کابل ،صوفی غلام نبی عشقری در دکان‌محقر صحافی خود، جمع گرم از ادیبان و نخبه گان کابل را داشت.
صوفی به زبان مردم و از دل مردم میسرود . و بهترین ها را از خود یادگار گذاشت.

Want your business to be the top-listed Government Service in Kabul?

Click here to claim your Sponsored Listing.

Location

Telephone

Website

Address

Kabul