08/03/2016
زن، روشن ترین افق پیروزی، پرشکوه ترین اوج موفقیت است!
Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from رحمانیار, Mazar-e Sharif.
08/03/2016
زن، روشن ترین افق پیروزی، پرشکوه ترین اوج موفقیت است!
04/02/2016
حضرت سلیمان و مور
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم شرط وصال را جابجائی این کوه قرار داده است. پس من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح را هم داشته باشی نمی توانی این کار را به انجام برسانی.
مورچه گفت: تمام سعی خود را می کنم تا بدان نایل آیم.
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود، کوه را برای او جابجا نمود.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...
تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...
31/12/2015
یکی از جانبازان شیمیایی تعریف میکرد وقتی از جبهه برا مرخصی برگشتم راننده آژانس از من کرایه دو برابر گرفت چون لباسهام خاکی بود و پول کارواش رو هم ازم گرفت. یک روز هم داخل تاکسی تو اتوبان بخاطر بیماری شیمیایم حالت تهوع داشتم راننده نگه داشت تا کنار اتوبان استفراغ کنم و وقتی برگشتم راننده حرکت کرد و گفت ماشینم کثیف نشه موندم کنار اتوبان
وقتی برا درمان رفتم ایتالیا تو بیمارستان شهر رم بستری بودم فامیل پرستار مالدینی بود اولش فکر کردم تشابه اسمی هست ولی بعد که پرسیدم فهمیدم واقعا خواهر پایولو مالدینی فوتبالیست اسطوره ای ایتالیاست ازش خواستم که یه عکس یادگاری از برادرش بهم بده و اون قول داد که فردا صبح میده ولی صبح که از خواب بیدار شدم دیدم پایولو مالدینی با یه دسته گل دو ساعتی میشد بالا سرم نشسته و بیدارم نکرده بود تا خودم بیدار شم شب خواهرش بهش زنگ زده بود و گفته بود که یک جانباز ایرانی عکس یادگاری از تو میخواد و اون مسیر ششصد کیلومتری میلان تا رم رو شبانه اومده بود تا یه عکس یادگاری واقعی با یه جانباز کشور بیگانه بندازه و از اون تجلیل کنه
واقعا انسانیت محدود به دین و ﻣﺬﻫﺐ ﻧﻴﺴﺖ...
29/12/2015
زن کشاورزي بيمار شد، کشاورز به سراغ يک راهب بودايي رفت و از او خواست براي همسرش دعا کند.
راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بيماران را شفا بخشد.
ناگهان کشاورز دعاي او را قطع کرد و گفت:
"صبر کنيد! از شما خواستم براي همسرم دعا کنيد و شما داريد براي همه بيماران دعا مي کنيد!"
راهب گفت: من دارم براي همسرت دعا مي کنم
کشاورز گفت: اما براي همه دعا کرديد
با اين دعا، ممکن است حال همسايه ام که مريض است، خوب بشود و من اصلاً از او خوشم نمي آيد.
راهب گفت: تو چيزي از درمان نمي داني، وقتي براي همه دعا مي کنم دعاهاي خودم را با دعاهاي هزاران نفر ديگري که همين الان براي بيماران خود دعا مي کنند، متحد مي کنم، وقتي اين دعاها با هم متحد شوند، چنان نيرويي مي يابند که تا درگاه خدا مي رسند و سود آن نصيب همگان مي شود.
دعا هاي جدا جدا و منفرد ، نيروي چنداني ندارد و به جايي نمي رسد!
29/12/2015
عارفی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجو به هم خورد: پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!
عارف به او نگاهی کرد و لبخندی زد. جنگجو از این که میدید عارف بیتوجه به شمشیرش فقط به او لبخند میزند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن او را بزند.
عارف به آرامی گفت: خشم تو نشانه ای از جهنم است.
مرد با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره پیر عارف انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه عارف گفت: این هم نشانه بهشت.
29/12/2015
از عارفی پرسیدند: به چه توان شناخت که خدای از ما راضی است یا نه؟
گفت: اگر تو از او راضی باشی، نشان آن است که او نیز از تو راضی است.
28/12/2015
لئو تولستوی در یکی از داستانهای کوتاهش به نام "سه سوال" داستان پادشاهی را بیان میکند که مطمئن است در صورتی که جواب به این سه سوال را بداند هرگز در انجام دادن کاری شکست نمیخورد: "چه زمانی بهترین زمان برای عمل کردن است؟"، "با چه افرادی باید ارتباط برقرار کرد و به سخنان چه کسی باید گوش سپرد؟"، و "چه کاری مهمترین کار برای انجام دادن است؟"
به این ترتیب، او اعلام کرد به شیوهای سخاوتمندانه به افرادی که پاسخ به این سوال را به او بدهند پاداش میدهد. خردمندان بسیاری نزد پادشاه آمدند و پاسخهای متفاوتی بیان کردند اما پادشاه با پاسخ هیچ یک از این افراد قانع نشد. او همچنان مشتاقانه دوست داشت پاسخ این سه سوال را بداند. بنابراین تصمیم گرفت با انسانی فرزانه مشورت کند که آوازه دانش و خرد او در کل ناحیه پیچیده بود. پیرمرد فرزانه فقط با مردم عادی صحبت میکرد، بنابراین پادشاه لباسهایی ساده پوشید، در میان راه از محافظانش جدا شد، از اسب پایین آمد و تنها برای دیدن آن پیرمرد حرکت کرد. وقتی پادشاه با آن ظاهر ساده پیر فرزانه را دید، سه سوالش را مطرح کرد. اما پیرمرد به او پاسخ نداد. پادشاه پی برد که پیرمرد فرزانه اندامی لاغر و نحیف دارد. پیرمرد در آن لحظه زمین را برای کاشتن گُل آماده میکرد، بنابراین پادشاه مسئولیت این کار را به عهده گرفت و ساعتها به بیل زدن مشغول شد. وقتی پادشاه دوباره سوالهایش را مطرح کرد، پیرمرد فرزانه ناگهان مردی را دید که از میان درختان بیرون آمد. این مرد دستانش را روی زخمی آغشته به خون در ناحیه شکمش نگه داشته بود.
پادشاه و پیرمرد فرزانه این مرد زخمی را به داخل خانه بردند و از او پرستاری کردند. صبح روز بعد، مرد زخمی از پادشاه خواست تا او را ببخشد؛ حتی با وجود اینکه پادشاه مطمئن بود هرگز در گذشته این مرد را ندیده است. مرد زخمی ماجرا را چنین توضیح داد: شما مرا نمیشناسید؛ اما من به خوبی شما را میشناسم. من یکی از دشمنانتان هستم و سوگند خوردهام از شما انتقام بگیرم زیرا شما برادرم را اعدام کرده و دارایی او را ضبط کردید. تصمیم گرفتم که در مسیر بازگشت تان شما را بکشم. اما یک روز گذشت و شما بازنگشتید. بنابراین، من از پناهگاهم بیرون آمدم تا شما را بیابم؛ اما به صورت اتفاقی با محافظانتان روبرو شدم. آنها مرا شناختند و زخمیام کردند. من از دست آنها فرار کردم؛ اما اگر شما زخم مرا پانسمان نمیکردید، از شدت خونریزی میمردم. من آرزو داشتم شما را بکشم، اما شما زندگی مرا نجات دادید. اکنون اگر زنده بمانم و اگر شما بخواهید، همچون وفادارترین افرادتان به شما خدمت خواهم کرد. همچنین خدمت کردن به شما را به فرزندانم نیز توصیه میکنم. مرا عفو کنید.
پادشاه علاوه بر بخشیدن این مرد به او گفت خدمتکاران و پزشک ویژهاش را میفرستد تا به وضعیت او رسیدگی کنند. همچنین به مرد زخمی قول داد همه داراییهای برادرش را به او بازگرداند.
در آن لحظه، پادشاه بیرون رفت و پیرمرد فرزانه را دید که بذر گلها را در زمینی میکاشت که پادشاه روز قبل آن را بیل زده بود. او تصمیم گرفت برای آخرین بار سوالهایش را با پیرمرد فرزانه مطرح کند. وقتی پیرمرد به او گفت که سوالهایش پیش از این پاسخ داده شدهاند، پادشاه بسیار تعجب کرد و پرسید: چگونه به این سوالها پاسخ داده شده؟ منظورت چیست؟
پیرمرد فرزانه پاسخ داد: متوجه نشدی؟ سپس در ادامه چنین گفت: اگر دیروز در مورد لاغر و ضعیف بودنم با من همدردی نمیکردی و زمین را برای کاشتن گلها آماده نمیکردی و اگر مسیر خودت را ادامه میدادی، آن مرد به تو حمله میکرد و تو پشیمان میشدی که چرا نزد من نماندی. به این ترتیب، مهمترین زمان، به راستی زمانی بود که تو به من کمک میکردی و به بیل زدن مشغول بودی. مهمترین انسان برای تو در آن زمان من بودم و مهربانی کردن نسبت به من نیز مهمترین کار تو در آن زمان محسوب میشد. پس از آن وقتی مرد زخمی به سوی ما آمد، مهمترین زمان به راستی همان زمانی بود که تو از او پرستاری میکردی زیرا اگر زخم او را پانسمان نمیکردی، او میمرد، بیآنکه رابطهای دوستانه بین شما برقرار شود. به این ترتیب، مرد زخمی در آن زمان مهمترین انسان برای تو بود و پرستاری کردن از او نیز در آن زمان مهمترین کار برای تو محسوب میشد.
پس این نکته را به یاد داشته باش: فقط یک زمان است که مهمترین زمان است و آن زمان حال است زیرا ما فقط در این زمان میتوانیم اقدامی انجام دهیم. مهمترین انسان در هر زمان همان کسی است که در کنارش هستی زیرا هیچ کس نمیداند آیا فرصت دارد با انسانی دیگر دیدار کند یا خیر. مهمترین کار نیز این است که در هر زمان مهربان باشی و کارهای نیک انجام دهی زیرا انسان برای انجام دادن کارهای نیک آفریده شده است.
28/12/2015
بایزيد بسطامي را پرسيدند:
اگر در روز رستاخيز خداوند بگويد چه آورده اي؛
چه خواهي گفت؟
بايزيد فرمود:
وقتي فقيري بر کريمي وارد ميشود،
به او نميگويند چه آورده اي.
بلکه ميگويند چه ميخواهي؟
زندگى يک پاداش است، نه يک مکافات.
فرصتى است کوتاه تا ببالى، بيابى، بدانى، بيانديشى، بفهمى وزيبا بنگرى ودر نهايت در خاطره ها بمانی!
28/12/2015
بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:
افسانه حاکی از آن است که در قرن 15 لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره میکند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه میبرند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کنند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشند.
نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.
27/12/2015
پدری دخترش را عروسی کرد و در کارت ارسالی خود متن ذیل را نوشت:
به نام خداوند بزرگ
"ﺧﻮﺍﻫﻲ ﻛﻪ ﺟﻬﺎن ﺩﺭ ﻛﻒ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ،
ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻛﺴﻲ ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ"
ﺩﻭﺷﻴﺰﻩ______ﻭ ﺁﻗﺎی_______ﺑﻪ ﻋﻘﺪ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻧﺪ! میخواستیم ﺟﺸﻦ ﺑﺎﺷﻜﻮﻫﻲ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﻨﻴﻢ ﻭﻟﻲ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺑﻮﺩﺟﻪ ﺟﺸﻦ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﻴﻢ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻢ ﺩﻳﮕﺮی ﺗﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﻨﻨﺪ، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﺟﺸﻨﻲ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ. ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﺕ ﺟﻬﺖ ﺍﻃﻼﻉ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪ... ﮔﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺩﻳﺪﺍﺭﺗﺎﻥ ﻣﺤﺮﻭﻣﻴﻢ ﻭﻟﻲ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻳﻢ ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺧﺪﺍﭘﺴﻨﺪﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﭙﺴﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﺗﺄﻳﻴﺪ ﻛﻨﻴﺪ.
ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺗﻔﻜﺮ!!!
انسانهای واقعی نه محاسن بلند دارند، نه عبا و ردا
ﺁﻧﻬﺎ ﻗﻠﺒﻲ ﺑﺰﺭﮒ و نگاهی مهربان دارند.
26/12/2015
درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احظار کردند. پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد: خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم.
قاضی گفت: تو خودت میدانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری، به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم.
درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد تا به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود. سپس ایستاد و به حاضرین درجلسه گفت:
همه شمامحکوم هستید و باید هرکدام ده دلار جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیر مجبور میشود تکه ای نان دزدی کند!
درآن جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید.
امام علی(ع) میفرمایند:
اگر در شهر مسلمانان فقیری دیدی، بدان که ثروتمندان آن شهر مال او را می دزدند!
25/12/2015
معلم به بچه ها گفت: در یک کاغذ بنویسید به نظرتان شجاع ترین آدمها کی ها هستند؟ بهترین متن جایزه داره
یک نفر نوشته بود: آنهاییکه شب میتوانند در قبرستان بخوابند.
یکی دیگرش نوشته بود: آنهایی که از حیوانهای جنگل نمیترسند.
هر کسی یک چیزی نوشته بود تا اینکه یک نوشته برای معلم خیلی جذاب بود، در کاغذ نوشته شده بود شجاع ترین آدمها آنهایی هستند کـه خجالت نمیکشند و دست پدر و مادرشان را میبوسند... نه سنگ قبرشان را...!!!
کاش تا وقتی نزد ما هسنتد قدرشان را بدانیم