خوانشگاه بدخشان

خوانشگاه بدخشان

Share

A public library established to help teachers,Students and public people to read books , increase their knowledge and aviod violences against humanity.

19/10/2022

۲۷ درس کوتاه اما خیلی ارزنده برای مطالعه عزیزان

:

۱. از اطفال نپرسید پدرت را بیشتر دوست داری یا مادرت را.
۲. از بچه ها راجع به درجه درسی شان نپرسید.
۳. خپ و چپ و ناگهانی به خانه کسی داخل نشوید.
۴. اندازه و قیمت خانه را از صاحب خانه نپرسید، راجع به قد، وزن، سن و مسایل شخصی مردم بحث نکنید.
۵. وقتی به خانه تان مهمان میآید، فیسبوک و مبایلتان را خاموش کنید.
۶. از عروس و داماد خود به دیگران و فرزندان تان بدگویی نکنید.
۷. وقتی پدر یا مادری فرزندش را تنبع میکند، پیش آنها طرفداری بچه را نکنید.
۸. در تربیت فرزند دیگران هیچ دخالتی نکنید.
۹. هرگاه برای تولد فرزندی تحفه میبرید، اگر خواهر یا برادری دیگری هم دارد، برای آنها هم چیزی تحفه ببرید.
۱۰. هدایایی دریافتی تان را اگر نمی پسندید، به دیگران هدیه ندهید.
۱۱. اگر در اپارتمان زندگی میکنید بدون اجازه همسایه در مهمانی و محافل خوشی تان صدای موزیک را بلند پخش نکنید.
۱۲. در مکانهای عمومی و در ملی بس اگر فرد سالمندی ایستاده است، شما در چوکی ننشینید.
۱۳. در داخل مترو، بس شهری و دهلیزهای انتظار به طرف افراد نگاه نکنید.
۱۴. موقع رانندگی داخل موتر بغلی را نگاه نکنید.
۱۵. وقتی چراغ ترافیکی سبز میشود، با هارن اعلان نکنید.
۱۶. به رانندگی خانمها عیب نگیرید.
۱۷. وقتی پیاده راه میروید، پیشانی ترشی نکنید.
۱۸. وقتی دوستان را بعد از مدتی میبینید، هرگز نگویید چقدر پیر شدی یا از بین رفتی، راجع به ظاهر کسی قضاوت نکنید.
۱۹. به آرامی غذا بخورید، مخصوصاً وقتی مهمان هستید بیشتر از غذا خوردن در کنار هم لذت ببرید تا از خود غذا.
۲۰. حین بارش باران، در کنار پیاده روها آهسته موتر را برانید.
۲۱. هنگام برف شاخه درختان پیش خانه ای تان را بتکانید.
۲۲. به رستورانهای فست فود که میروید خودتان ظرف غذایتان را داخل سطل زباله بیندازید.
۲۳. همیشه کثافات را تفکیک کرده در سطل های مخصوص شان بیندازید.
۲۴. همیشه در زینه یا پله برقی در سمت راست بایستید و سمت چپ را برای کسانیکه عجله دارند خالی بگذارید.
۲۵. در متروها و بسهای شهری بدانید که حق تقدم به کسانی است که قصد پیاده شدن را دارند، سپس افرادی که سوار میشوند.
۲۶. تمام وقت تان را صرف تفریح نکنید، به ورزش و مطالعه کتاب بها بدهید.
۲۷. پولهایتان برای نگهداری در بانکها نیست، پول تان را بیشتر خرج خودتان کنید، تا جاییکه امکان دارد به مسافرت بروید.

اگر مطالعه کردید بنویسید مطالعه شد

Photos from ‎دهکده ما Our Village‎'s post 18/10/2022

برگزاری نمایشگاه کتاب در فیض اباد توسط بانوان فرهیخته، در اوج خوانش ستیزی بانوان، امریست ستودنی و درخور ستایش

17/10/2022

غرور هندوکش
یک تصویر و هزاران ناگفته به قلم رسای شیوا صاحب

به دختر هندوکش
به خداوندیکه ترا پدیدار کرده سوگند، من همچون تو بودم، غریب و هیزم کَش، هیزم چین و اشکم گرسنه، یادم است و برایم شیرین است که سالیانی دراز شاید از نه سالگی تا صنف یازدهم مکتبم این کارها را انجام دادم: هیزم چینی، سرگین چینی، شلیلاو فروشی، ترکاری فروشی، آب و یخ آب فروشی در میدان بزکشی سنگ مهر، پای برهنه مکتب رفتن، با پیراهن رنگارنگ پینه خورده مکتب رفته ام، یادم است که در مکتب کمتر بیرون می شدم که تا پسران دارا و اشکم سیر به پیراهن و روزگار خرابم خنده نکنند.
مادرم با بزرگی هایش، با دستان مقدس و پاکش، در تنور آتش،در دیگدانچه با انگشتان دوست داشتنی و مهربانش، موزه هایم را (لِیم) پیوند می زد تا تاب راه رفتن هایم را داشته باشد. مردمان محل مان همه شاهد اند که کوه به کوه و دشت های شهر جدید، کوه جلغر و سیاه شخ را با برادرانم انجینر عمران و انجینر یوسف صبح وقت پیش از آذان نماز بامداد گام می زدیم تا سرگین و هیزم فراهم کنیم. آری درد سنگینی سردی زمستان را از زندگی مان دور می کردیم.
بارها یادم هست به تکرار و تکرار به جای نان چاشت، من و برادرانم توت خورده ایم و تلقان. نان گمشده ما و مردمان شهر بود.
شیرین ترین خواب های من این بود که پاده وان ( گله وان محل) سرگین های پاده خواو ( استراحت پیشین گاوان در لب جوی) را برای مان رایگان میداد که جمع آوری کنیم. پاده وان مان داوود نام داشت و انسان نجیب بود. از قضا او هم کَل بود، بارها او را که می دیدم، درس های تاریخ مان در مکتب یادم می آمد من به یاد سردار داوود در تاریخ می افتادم.
خواهرم ! سربلندی بدخشانم، آزاده ام! این عزیز ترین آزمون زندگی است می دانم غرور هندوکش و بدخشانی! می دانی خواهرم! هنگامی که یخ آب فروشی می کردم، با آسمان در کشاکش بودم و جدال، اصلا آسمان وقتی هوای آفتابی و گرم را آبرآلود می کرد، دلتنگی هایم و برف های را که از دورترین کوه بدخشان به نام خَم اول آورده بودم را یاد می کردم. بارها یخ آب مرا پس از بارانی شدن هوا در میدان بزکشی هیچکسی نمی خرید! من سطل سطل برف آب شده را در روی خاک می ریختم، اصلا خودم را می ریختم. با صاحب آسمان بزرگ و پناهور در جدال می شدم و مشاجره فقیرانه ام درازدامن میشد
در واقع آب هایم را نه، غرورم را روی خاک می ریختم و تمامیت امیدم را. بعدها دانستم که غریبی کوتاهی انسان در جامعه است. سوهان زندگی است نداشتن و فقر. بعدها دانستم که باید از زندگی انتقام گرفت و بهترین انتقام این است که در برابر فرودستی ها، تنگدستی هایش،شکیبا باشی و با عزم متین برای دانایی و سواد کوشا باشی.
مادرم که همایون ترین بانوی سرنوشت ماست با پول شیرگاو سیاه و سپیدمان، هزینه کورس ما را از اول تا آخر فراهم کرد.. آری شیرفروش ما مهندس عمران بود، اما گاو چرانهمه مان. ما گاومان را در لب دریای کوکچه با شوق تمام آببازی،می دادیم و هر سه برادر آن را حمام می دادیم زیرا منبع تغذی و هزینه کورس زبان انگلیسی مان بود. با آن هم، هیچگاهی برابر نشد که هزینه کورس را برای استاد در اول ماه بپردازیم... چند ماه را یک جا پرداخت می کردیم و همان استاد ایثار بزرگ بود و شرم همیشگی من و برادرم نزد او.
خواهرم می دانم که شاید در این روزگار هم کتابچه و مواد درسی خوب نداشته باشی! باید بدانی که این هم می گذرد. ما در کاغذ خریطه های سمنت درس ها و کورس خود را یادداشت می کردیم.
کتاب کورس انگلیسی نداشتیم و پس از مدت طولانی پسر خاله ام از پاکستان که دانشجو بود آمد برای مان تحفه آورد. برادرم دوکتور غفران برای اینکه برای مان نان پیدا کند، خرمن کوبیدن گندم همسایه مان را عهده دار شده بود... من حالا می دانم که او چقدر بی خوابی کشید و غم نان او را اذیت کرد. آری خرمن نزدیک خانه مان بود و صدای او در شب به خانه مان می رسید... او آنجا خواب نداشت... مادرم و ما در خانه... اما گذشت...
برای تو هم می گذرد... کاش خاک بدخشان شوم هر لحظه پای برهنه گانش را بوسه زنم... برای پدرم نیز گذشت..‌ او بارتبه سرهنگی ( دگروال) در سرک جغل ریزی کرد، سنگ فرش میدان هوایی را کار کرد، زندان و درمانگاه شهرستان ارگو را اعمار کرد او سنگ های بزرگ را برداشت... دستان مقدس او ابله زد، استخوان هایش را خورد وخمیر شد تا غم نان از سر مان دور شود. او هیچگاه در برابرمان بی لبخند نبود.. من هنوز دردهای مبارک و زخم های مقدس دستان او را به یاد دارم.
برای نان و آبرو همه در لب سرک شهرنو خشت ریزی می کردیم، جدا از هزاران خشت به خانه داکتر صاحب عبدالملک از درایم در شهر نو و مزدور کاری هایم در مکتب بتاش، خانه کاکا ظفرخان هنوز دلم برای خشت هایم که توسط،شهردار ستمکار و بدمست در آب انداخته شده بود می سوزد. او خشت هایم نه، دانه دانه مرا در آب انداخت. اصلا آب نبود در آتش فقر مرا پرتاب کرد .. او پیراهن جدید، کفش های،جدید، لبخند و نان مرا که به پول خشت هایم وابسته بود و امید بسته بودم در آب انداخت و من بدخشان را، راه را، کوچه را تا خانه گریستم و نزد مادر شرمسار آمدم.
خواهرم! حالا می دانم که متهم کی هاست و کی ها برسرنوشت مان بازی جلادانه کردند. چگونه خدا و مردم را فریب دادند و خود بدمست شدند.
یادم است در نماز جمعه در میدان تعلیم ( غند بیست وچهار رژیم سابق، قاری علیم خطیب نماز از بلندگوها فریاد می زد که "آهای قومندان جگر گاو و گوسفند را به سگان تان، تازه تازه می دهید؛اما فرزندان یتیم در هوس گوشت جان می دهند"
آری خواهرم بر ما گذشت... اصلا خداوند همه جا بود و هست. او ترا با شیرین ترین امیدهایت همچنان پاسدار است و هر کسی در کوره آزمون او با همه فراز و فرود گذشتنی است. حالا ترا در هنگام نان فروشی با درسنامه ات هم پاسداری می کند و من با دیدن تصویرت مرگ شرف و عدالت رادیدم! انسان گرسنه شریعتی، انسانی بسیار انسانی نیچه، انسان بیخود، انسان موجود نا شناخته الکسیس،کارل و ابوذر دیدم و یادم آمد. در واقع گرسنگی های گاندی، سی سال درد زندان نلسون ماندیلا، دردهای نرودا، بینوایان ویکتورهوگو، دختر زرین چشم بالزاک، کودکان فقیر افریفا، کودکان سو تغذی کشورمان، یتیمان بازمانده از جنگ، دستفروشان شهرهای مینهم... را مرور کردم... دریافتم که ما در مراتب خود نیستیم و فرسنگ ها از انسان بودن و عدالت دوریم!،
خواهرم عروسک بازی هایت را، شادی ها و همبازی هایت را فراموش کن! زندگی همین است و هیچ درنگ نکن! من دیدم: پول دارترین ها و صفاک ترین و پول شویی ترین ها همه رفتند و زیرخاک دفن شدند ولی مردم هنوز نام از کسانی می برند که نیکی کردند و خدمت گزار بودند.
اری هم نان بفروش و هم درس بخوان!! مسوولیت همین است و باید پلشتی ها را دفن کنیم. دست سیاه فقر نباید گیسوی مبارکت را خاک آلود کند.
همینگونه ادامه بده، روزگار روزی تسلیم درخشانی و خستگی ناپذیری هایت خواهد شد. آزادی میراث صبورترین و دشوارپذیرین انسان هاست. آری خواهر این چنین است راه و طلب کردن آزادی!
بی کفشی ها، بی نانی ها، فقر و تهی،دستی، ماندگار نیست و دانایی و معنویت همه را لِه خواهد کرد.... تا آفتاب لب درگه ات برسد ادامه بده!،
تا ابلیس،فقر نمیرد به کوشایی ات ادامه بده، راه شو و تلاش! اخر من فدای غرورت، همتت، سربلندی ات و وجدانت که اینگونه با نبرد برخاسته یی!
باور دارم که روشنایی به سراغت خواهد امد و تو با این کارت میراث دار اصلی مبارزه شده یی و الهام بخش.. از هر کوره راه های تلخ بیشتر بیآموز و با صلابتر شو!
خواهرم ! ما متهم ایم که اقتصادی، خردی، علمی و انسانی و خدایی نیاندیشیده ایم تا سرنوشت تغییر کند. به وجدان! به شرف و سربلندی هایت! به گیسوان پاک و باعزتت سوگند که در نزد خداوند مسوولیم!
این خطای سترگ دانایان و سیاستمداران یک سرزمینی است که اینگونه باغ امید تو و هم نسلانت پرپر و خاکستر می شود و وقارتان در فراچنگ هیولای فقر است.
ورنه زندگی کویر نیست و زخم الود و تلخ.. سهم تو و هم نسلانت باید آفتاب باشد و آیینه و بهار.
ولی،می دانم که تو و هزاران همچون تو!! فرازها را برگزیده اید و هرگز تسلیم پلشتی های زمان نخواهید شد.
من وقتی می بینم ققنوس ها بال زنان از خاکستر بر می خیزند و پرواز می کنند به عقاب شدن و پیروزی بانوان و کودکانی همچون تو باورمندم !
همینکه اینگونه یی فرازهای خرد و بینش بشریت از آنی توست و فرودهای همیشه متهم تاریخ از ما.
روح ات و گام هایت را هیچگاه لرزان مبین و همچون هندوکش به پیش رو و به یقین صبح پشت پنجره شماست

04/10/2022

به گفته آقای روشن وحدت ما هم چندان نتیجه نمیدهد و تجربه اش خیلی برخلاف توقع اش نتیجه داد.

01/10/2022

این پیام را در این ساعت ۱۲:۰۰ شب به خواهران و برادران ما که امروز از انفجار در غرب کابل جان سالم به دربردند و یا در این انفجار زخمی شدند می‌نویسم، همچنین مخاطب من همه خواهران و برادران عزیزی هستند که قرار است امتحان کانکور را سپری نمایند.

خواهر و برادر عزیزم درک می‌کنم که در شرایط خیلی سخت و دشوار قرار داری و با دیدن و آگاه شدن از چنین حادثه‌ای دلخراش قلبت شکسته، دلت تکه تکه شده و ناامید شده‌ای. این دقیقاً همان چیزی است که دشمنان قسم خورده کشور ما می‌خواهند، یعنی در آخرین روزهای امتحانت و رسیدن به پیروزی از تلاش، زحمت و فراگیری علم و دانش سرباز زنی و همه چیز را در دقیقه ۹۰ ترک کنی.

حال آن‌که چیزی به پیروزی تو نمانده است!

نور چشم برادر، من به تو و توانایی‌های تو باور دارم و می‌دانم انتقام خون هم‌سنگرانت را که در راه دانش خون شان را فدا کردند، با کامیاب شدن در رشته دلخواهت و گرفتن بهترین نمره ممکن خواهی گرفت. اگر خواهران و برادران ما امروز شهید شدند و نتوانستند به اهداف خود که همانا کامیاب شدن در رشته دلخواه شان در کانکور بود برسند، اشکالی ندارد آن‌ها چون تو خواهر و برادر شجاع و قهرمان دارند که با رسیدن به بلندای کانکور و کامیاب شدن در رشته دلخواه، آرمان‌های خواهران و برادران جان‌باخته خود را برآورده خواهند ساخت. تو باید برزمی ... تا آخر ‌‌...

مهم نیست از کدام قوم و مذهب هستی، اگر کانکور می‌خوانی و از این حادثه غمیگن شدی؛ چون سربازی هستی که دوستان و هم‌سنگران خود را در میدان نبرد از دست داده است و باوجودی‌که دردی بسیاری می‌کشد و غم بزرگی او را فراگرفته است، ولی مجبور است پرچم علم و دانش را بلند نگهدارد و نگذارد آرمان‌های یک نسل و یک ملت نقش بر آب گردد.

این روزها سرنوشت سازترین روزهای زندگی تو و هم‌نسلانت است. همه‌ی افغانستان چشم به امید توست تا با موفقیت در راه دانش، آینده‌ی روشنی را برای کشورمان رقم‌زنی...

تو باید برزمی، مبارزه کنی و تاریخ را رقم زنی چون چشم امید جان‌باخته‌گان و هم‌نسلان به تو است، به تو و فقط تو...

در این روزهای اخیر و سرنوشت ساز کانکور، تاحد توان درس بخوان، تلاش کن، زحمت بکش. چون این روزها سرنوشت سازترین روزهای زندگی توست.

اگر بخاطر خود هم نمی‌خواهی تلاش کنی باید بخاطر خواهران و برادرانت که سال‌ها و شاید قرن‌هاست در راه دانش و علم جام شهادت می‌نوشند برزمی و آینده یک نسل را رقم زنی...

من به تو باور دارم و منتظر خبر خوش (کامیابی تو در رشته دلخواهت) که مرحمی دردیست برای ما و کشورما، هستم. فراموشت نشود که مرا از کامیابی‌ات حتما باخبر بسازی!

سرت به سلامت یالا رفیق، دوباره شروع کن، چیزی به طلوع پیروزی‌ات نمانده است، ان‌شاءالله ... 📖

✍️ محمد میلاد کمال

اگر لازم دیدید به اشتراک بگذارید، شاید روحیه‌یی هرچند اندک، برای خواهران و برادران ما دهد.


#میلادکمال

29/09/2022
28/09/2022

بدخشان در شعر شاعران!

فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق
پاره لعلی که دارم از بدخشان شما
«اقبال لاهوری»
بدخشان چتر سیمین زمین است
طبیعت را در انگشتر نگین است
«لاهوتی»
مگذر از خاک ادب خیز بدخشان بی ادب
ای بسا بیدل کز آنجا صاحب دل میشود
«جمشید شعله»
بدخشان لعل در کاشانه دارد
هزاران عارف و مستانه دارد
«عارف چاه آبی»
سرم افتاده سودای بدخشان
دلم خواهد قدمهای بدخشان
خدا خواهد اگر یکبار دیگر
بگردم با سرو پای بدخشان
«صادیقیار»
يک بدخشان لعل دارم من نهان در دامنم
موج از خود رفته ام سر را به ساحل ميزنم
زادگاه من بود برتر ز پرواز عقاب
خون خورشيدست جاری بر بلندای تنم
«مصرع راغی »
زیر بار بیگانه زنده گی بسی ننگ است
زادۀ بدخشانم سر به آسمان دارم
محمد طاهر"بدخشی"
کان گوهر عشقم لعل کوه عرفانم
زان سبب نمود ايزد ساکن بدخشانم
« غياثی »
سنگ اگر در دل ندارد مهر اولاد نبی
لعل در کوه بدخشان ، از کجا شد غرق خون
« مخفی بدخشی »
لبت لعل بدخشان آفریدند
خطت را مشک و ریحان آفریدند
«میر سهرابشاه»
عمریست که بردم بدل ارمان بدخشان
صد شکر که رسیدیم به گلستان بدخشان
«مخفی بدخشی»
خوشم که خضر رهم شد فروغ یزدانی
که بشنیدم سخن مخفی بدخشانی
کنم ز لعل بدخشان به شعر وی دلخوش
که نزد اهل ادب این باقیست آن فانی
«استاد خلیلی»
گوهری چون لب لعلش نبرآید بیرون
تیغ خورشید اگر لعل بدخشان ريزد
«طاهر نصر آبادی»
از تمنایی لب لعل تو ای مایهِ ناز
دل خوش‌رنگتر از لعل بدخشان دارم
«پور غنی»
خط فرنگی ، خال ، هندی، لب بدخشانی بود
یار من چیزی که کم دارد مسلمانی بود
؟
اگر کوه بدخشان لعل گردد
بدیدار بدخشانی نیرزد
؟
از بزم من ای لعل بدخشان رفتی
تابنده چو خورشید درخشان رفتی
«سلیمان شاه»
گر سنگ همه لعل بدخشان بودی
پس قیمت سنگ و لعل یکسان بودی
"سعدی"
ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله
نسترن لولوی لالا دارد اندر گوشوار
«فرخی سیستانی»
جهانی را به حسرت سوخت این دنیایی بی‌حاصل
چه یاقوت و کدامین لعل آتش در بدخشانش
بیدل"دهلوی"
گفته ام شعر به صد شوق ، بکردم ارسال
تا شود نشر در اخبار بدخشان خپ و چپ
«عبد رب»
از کمال خویش دایم غوطه در زر میخوریم
رحمت همچو لعل از ملک بدخشانیم ما
؟
در هوای دیدن ملک بدخشان است دلم
کشته کوهسار مامان عیاران است دلم
درهوای عشق آن سرخیل خوبان است دلم
مهو دیدار جمال ماه رویان است دلم
گل آقا"سعیدی"

21/09/2022

دشمنی با زبان پارسی، به معنی دشمنی با یک تمدن بزرگ فرهنگی می باشد!
دانشگاه واژه ای با ارزش مربوط به زبان تمدنی و پار است که، سلمان فارس، امام ابو حنیفه، امام غزالی، امام ترمزی، امام بخاری، مولا جلال الدین محمد بلخی، فردوسی، ناصر خسرو، حافظ، خیام، سعدی، رودکی، سامانی و صدها دانشمند دیگر در جهان اسلام در دامان این زبان و این واژه شیرین تربیت یافتنه اند.
زبان من فرهنگ من است و فرهنگ من هویت من نیز می‌باشد.
پارسی جان و تن من است و روح و روانم با این زبان گره خورده است. تا زنده ام و خون در رگ رگ وجودم جاریست پاسدار این زبان تمدنی و پر بار خواهم بود.
رو برداشت از رخنامه دولت محمد فرزاد

Want your business to be the top-listed Government Service in Kabul?

Click here to claim your Sponsored Listing.

Location

Category

Website

Address


Behind Safi Land Mark
Kabul
25000

Opening Hours

Monday 09:00 - 17:00
Tuesday 09:00 - 17:00
Wednesday 09:00 - 17:00
Thursday 09:00 - 17:00
Saturday 09:00 - 17:00
Sunday 09:00 - 17:00