11/07/2025
اگر میخواهید نجات دهنده باشید، این کتاب را از دست ندهید
#کتابخوانی #مطالعه
با مطالعه به مدت ۶ دقیقه میتوانیداسترس خود را کاهش دهید.
11/07/2025
اگر میخواهید نجات دهنده باشید، این کتاب را از دست ندهید
#کتابخوانی #مطالعه
05/05/2025
پنج جمله مشهور و مفید جاپانی که زندگی را متحول میسازد.
۱- بدان که تمام اخباری که می شنوی درست نیست.
۲- شجاع باش , حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی , هیچکس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد.
۳- کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن شاید تنها داروی او باشد.
۴- هیچ وقت به رقیبت اعتماد نکن
۵- هرگز به کسی نگو که خسته و افسرده به نظر می آید.
۶- انتظار نداشته باش که پول برایت خوشبختی بیاورد.
۷- پلها را از بین نبر شاید مجبور شوی بار دیگر از رودخانه عبور کنی.
۸- هیچ وقت قمار بازی نکن.
۹- اجناسی که کودکان می فروشند را بخر.
۱۰- همیشه در حال آموختن باش.
۱۱-آنچه می دانی به دیگران بیاموز.
۱۲- روز تولدت یک درخت بکار.
۱۳- دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد مبر.
۱۴- از مکانهای مختلف عکس بگیر.
۱۵- راز دار باش.
۱۶- فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن.
۱۷- به دیگران متکی نباش.
۱۸- هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت با کسی صحبت نکن.
۱۹- اشتباه هایت را بپذیر.
۲۰- روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.
۲۱- بعد از تنبیه بچه هایت, آنها را در آغوش بگیر و نوازش کن.
۲۲- گاهی برای خودت اشپلاق بزن.
۲۳- حداقل سالی یکبار طلوع آفتاب را تماشا کن.
۲۴- هیچوقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.
۲۵- به کسی کنایه نزن.
۲۶- از بین کتاب هایت آنهایی را امانت بده که بازگشتشان برایت مهم نباشد.
۲۷- به بچه هایت بگو که آنها فوق العاده اند.
۲۸- سحر خیز باش
۲۹- بدان در چه وقت باید سکوت کنی.
۳۰- همیشه ساعتت را پنج دقیقه پیش بکش.
۳۱- برای فردایت برنامه ریزی کن.
۳۲-وقتی با بچه ها بازی می کنی سعی کن آنها برنده شوند
۳۳-هیچگاه در دستگاه پیغام گیر تلفن پیام بی معنی و نامفهوم نگذار
۳۴-وقت شناس باش
۳۵-از افراد ناشایست دوری کن
۳۶-در پول دادن به بچه هایت خسیس نباش
۳۷-اصالت داشته باش
۳۸- از عبارت«متشکرم»زیاد استفاده کن.
۳۹-از حدی که لازم است مهربانتر باش
۴۰-وقتی عصبانی هستی به هیچ کاری دست نزن
۴۱-بهترین دوست همسرت باش
۴۲- سعی کن زندگی همواره برایت پیام داشته باشد.
۴۳-سعی کن مفید ترین و با احساس ترین آدم روی زمین باشی
۴۴-از کسی کینه به دل نگیر
۴۵-برای تمام موجودات زنده ارزش قائل شو
۴۷-شکست را به راحتی بپذیر.
۴۷- وقتی پیروز شدی فخر فروشی نکن.
۴۸- خودت را در گیر مسائل بی اهمیت نکن.
۴۹- بدان در چه وقت باید سکوت کنی.
۵۰- همیشه به قولت وفادار باش.
۵۱- کتاب مورد علاقه ات را برای بار دوم بخوان.
۵۲- عادت کن که همیشه حتی زمانی که ناراحت هستی خودت را سرحال نشان دهی.
۵۳- زندگی را سخت نگیر.
۵۴- برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر.
۵۵- وقتی با کار سختی روبرو شدی به خودت تلقین کن که شکست غیر ممکن است.
۵۶- از وسایلت به خوبی محافظت کن.
۵۷- زیر شاور برای خودت آواز بخوان.
۵۸- برای تغییر دادن دیگران بیش از این تلاش نکن.
۵۹- همیشه خوش ظاهر و شیک پوش باش.
۶۰- احمقانه رفتار مکن.
۶۱- خودت را دست کم نگیر.
۶۲- متواضع و فروتن باش.
۶۳- گاهی فراموش کن.
۶۴- قدرت بخشندگی را از یاد مبر.
۶۵- تا می توانی جدایی ها را به وصل تبدیل کن.
۶۶- دوستی های قدیم را دوباره تازه کن.
۶۷- تا وقتی شغل بهتری پیدا نکرده ایی شغل فعلیت را از دست نده
۶۸- نسبت به مردمی که به تو می گویند خیلی صادق و بی ریا هستی محتاط باش.
۶۹- سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی , شانس گاهی اوقات خیلی آرام در می زند.
۷۰- و طوری زندگی کن که روی سنگ قبرت بنویسند: شخصی که از هیچ چیز در زندگیش پشیمان نبود.
05/02/2023
03/01/2023
8 روش ساده برای پس انداز پول
1- چیزهایی را نخرید که میخواهید؛ چیزی را بخرید که نیاز دارید.
2- برای خریدن، زود تصمیم نگیرید.
یکبار بازار را بررسی کنید؛ مبادا که جنس 500 افغانیگی را یک ۷۰۰ بخرید. بعد از مقایسۀ قیمتها، خریداری کنید.
4- از چانه زدن نشرمید.
با چانهزنی میتوانید مقداری از پولتان را پسانداز کنید.
به یاد داشته باشید که افراد پولدار همیشه چانه میزنند.
4 از عاید ماهانۀ تان مقداری پسانداز کنید؛ و لو خیلی کم. «کم، بهتر از هیچ است.»
5- هر آن چه میخرید، در یک کتابچه بنویسید.
جالب است که اخیر ماه بر خود میخندید که چه چیزهای غیرضروری را خریدهاید و خود کنترولی را تقویت میکنید.
6- گپزدن در تیلیفون را کوتاه کنید.
شاید لازم نباشد که پس از یک احوالپرسی طولانی باز بپرسید: «دیگه چطور استی؟»
7- در مهمانیها کمتر غذا بپزید.
چه ضرور است که در هر مهمانی، سر دسترخوان را آنقدر پر کنید که به اندازۀ جای قاب خالی باقی نماند؟
8- همین حالا آغاز کنید.
جلو نقص را هر وقت بگیری فایده است. همینطور نیست؟
حکم بعدی چه خواهد بود!
وای برما!
تنها کشور دنیا هستیم که دختران تحصیل کرده نمیتواند.
غم ما به اندازه دنیا بزرگ است!
22/12/2022
خر ، سلطان جنگل شد!
خر همه حیوانات را مجبور کرد، که ساعت ۶ صبح بیدار
شوند و ساعت ۶ عصر بخوابند.
در هنگام توزیع غذا دستور داد که هر کدام از چهار پایان و پرندگان و سایر حیوانات فقط حق دارند ۶ لقمه غذا بخورند.
خر قوانین ششگانه را وضع کرد:
١- ديگر من را خَر نگويد، دانكي بگويد.
٢- از موش پيروى كنيد.
٣- پلنگ بدون مشوره موش كارى كرده نميتواند.
٤- روباه ديگر به دفتر آمده نميتواند.
۵- گرگ سياه، گرگ سفيد را برادر بگويد.
٦- به حيوانات خارج از جنگل احترام كنيد
يك روز خروس ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه صبح بیدار شد و آواز بلند کشید,
خر خشمگین شد و در یک سخنرانی جنجالی گفت:
قوانین ما از همه قوانین کامل تر است و خروج از قوانين تخلّف از قانون ششگانه جرم محسوب ميشود و منجر به اشدّ مجازات میشود، و طی مراسمی خروس را به اعدام محکوم کرد.
همه حیوانات از اعدام خروس ترسیدند و از آن به پس با دقّت بیشتر قوانین را اجرا كردن،
بعد از گذشت چندین سال، خر بیمار شد و در حال مرگ بود.
شیر به دیدارش رفت و گفت:
من و تعدادی دیگر از حیوانات میتوانستیم قیام کنیم، ولی نخواستیم نظم جنگل به هم بریزد، حال بگو علّت ابلاغ قوانین ششگانه چه بود؟
و چرا در این سال ها سختگیری کردی؟
خر گفت:
حالا من به خاطر خرّیت چیزهایی ابلاغ کردم، شما چرا این همه سال عین خر اطاعت ميكرديد؟
کپی
15/10/2022
هیچ آدم خوشبختی
سرزمین اش را ترک نمیکند.
#وطنم
15/10/2022
فرحناز فروتن:
ساپی صاحب، همیشه آدم معتدل و یک رنگ بود. دل و دماغ اش یکی بود. به زن و مرد نگاه انسانی داشت نه جنسیتی.من همیشه که فرصت می یافتم از او درباره دوران جوانی، کابل و نورستان می شنیدم. فرهنگ آن روزهای مردم برایم شگفتی می آورد. وقتی حرف میزدند، من عاشق فارسی لهجه دارشان بودم. بعضی کلمات پشتو را با فارسی گَد می کرد. من شبیه دخترش بودم و رییس ام بود اما هرگز مرا عقب نمی کشید. تحقیر نمی کرد. گاه گاهی می رفتم و از سگرت های «ایسی » اش قرض می گرفتم. همیشه خنده ملیح و مهربانی داشت. فقط برایم میگفت؛ «شکم گرسنه سگرت نزن، برایت ضرر دارد. »
انسان شکسته و محترم. چند ماه پیش مفصل تلفنی صحبت کردیم.امروز وقتی چشم های حیران ساپی صاحب را در این عکس دیدم، جمله اش یادم آمد که میگفت:« چطور بروم، ۴۰سال در این کوچه رفت و آمد کرده ام، خانه ام، زندگی ام در این عمر، یک سو این یک سو روزگار ما با اینان! همین حال که باتو گپ میزنم فرحناز نمی دانم ثانیه بعدش زنده ام یانه! ترس و وحشت…»
ساپی صاحب، ایستادگی تان در نخستین ساعات ورود طالب، برقرار نگه داشتن طلوع نیوز، رهبری آن روز سیاهِ سقوط و روزهای آشفته ی دیگر را، بار بار از همکاران شنیدم. شما حق تان را برای وطن و آزادی بیان در تاریخی ترین وقت ممکن ادا کردید. غمگینم که ناگزیر کابل را ترک کردید. روزهای که تازه رفته بودم فرانسه و هر لحظه جریحه دار بودم و می گریستم، روزی با
«داوود سرخوش »
هنرمند برجسته مان حرف میزدم، او مرا دل آسا می کرد، با آنکه حرف هایش هرکدام درسی بود، یکباره سخن تلخ و تندی را گفت؛« حالا تو یک یک هویت داری، آواره! هویت تو آواره گی است، یک آواره استی به جمع آواره گان جهان خوش آمدی، فرحناز » آه! بی اختیاربا این جمله گریستم.این کلمات به همان اندازه که آزار دهنده بود، واقعیت بود. راست بود.
بی وطنی هیچ ربطی به سن ندارد ساپی صاحب، چه ۲۰ باشی چه ۶۰ یک آواره استی. به جمع ما، به جمع آواره گان جاویدان خوش آمدید ساپی صاحب!
به امید روزی که باهم به خانه برگردیم.
15/10/2022
ریسِقبیلهای ما کوچیها دختری بیشوهری داشت که هفتاد سالش بود.
او پیرهزنی بود که هرگز ازدواج نکرد. همیشه یک کیسهای در گردن داشت، خریطه تیکهای که داخلش ریگ و یا خاک وجود داشت.
آن خریطه را در گردنش همیشه آویزان میکرد، و با خودش هر جا که میرفت میبرد.
من همیشه در جستجوی این جواب بودم، که داخل آنکیسه چیست؟ چرا یکخریطه اینقدر برایش مهم است؟
روزی دیدم لبِ چشمهای نشسته است و از چشمانش اشک جاری میشود. عصایش را در کنارش گذاشته و به تپهای رو در رویاش خیره نگاه میکرد.
کنارش نشستم؛ با حس نادانی، مثل یک دختر جوان پرسیدم: چرا اشک میریزی خاله؟
هیچی نگفت و لبخندی زد.
دلم میخواست با او همکلام شوم، برایم از دردهایش بگوید. میخواستم به سوال هایم جواب بدهد. از فرصت استفاده کردم و دربارهای آن خریطهای کوچک که در گردن داشت پرسیدم.
تا اسم خریطه را آوردم چشمانش از حدقه درآمد، گفت: تورا چی به خریطهای من؟
کوشش کردم با مهربانی جوابش را بدهم: آرام باش چیزی نیست؛ فقط میخواستم با هم حرف بزنیم.
بهسویم خیره شد و سر داستان را باز کرد، گفت: من دختر جوانی بودم، مثل هر روز با کوزهای خودم دنبال آب میآمدم، که در بالای آن پته نینوازی را دیدم، چوپان پسری بود همسن و سالی خودم. بهسویم خیره گشته بود و نی مینواخت. آنقدر زیبا که محو صدای تولهاش میشدم. نگاههایش، آرامشش و آواز نیاش دلم را با خودش برد.
عاشق شدم، تمام شب بعد از اولین دیدار تاب نداشتم. روز بعد دوباره آمدم به همین چشمه. او دوباره آنجا بود در آن تپه، دوباره به نواختنِ تولهاش شروع کرد. این دلربایی هایش ادامهداشت. ما دو برهای بودیم که در چنگالی گرگی به.نام عشق افتاده بودیم. راهی فرار نداشتیم. من هر روز بیشتر از قبل دل باخته او میشدم و او بیتابِ من!
تا این که خواستم بهخواستگار بیاید. او نیز آمد. او آمد ولی پدرم راضی نشد، ما کوچیهای پشتون بودیم، و پدرم بزرگ قوم کوچی. اما او فقط یک چوپانپسری بود و بینام و نشان.
اما نینواز من تسلیم نشد، سه سال مکمل به خواستگاری آمد، تا این کهپدرم او و فامیلش را تهدید به مرگ کرد و مرا تهدید کرد که تو را نیز به پیره مردی خواهم داد. به من گفت:" تو لکهای ننگی!"
من حاضر بودم با زندگی خودم قمار بزنم؛ ولی نینوازم حاضر نشد، دوباره نیاش را بیرون کشید، و نی زد. آواز غریبی میداد. آواز غربت و بیچارهگی؛ نیاش آواز جدایی میداد. آواز تباهی من را. میخواست با من خدا حافظیکند.
من میخواست نگذارم برود، ولی پدرم مانع ام شد؛ او رفت و هرگز پشت سرشرا هم نگاه نکرد، آخرین حرفش این بود: شهیدی راهت میشوم دختری کوچی؛ دلبری کوچیام."
بعد این حرف رفت و دیگر نیامد، هرگز او را دیگر ندیدم ندانستم کجاست و چی میکند. هیچی از او نداشتم هیچی، حس میکردم خانهام ویران شدهست. وقتی رفت از او هیچی بهیادگار نداشتم. برای همین رفتم، و دستم را به زمین گذاشتم. بر همان زمینِ که او قدم گذاشته بود، مشتی از خاک پایش را گرفتم. این خریطه همان خاک است. تمامی هستی من؛ و نشانهای عشق هفتاد سالهام، من پیر شدم ولی این عشق هرگز پیر نمیشود.
کپی