10/09/2021
سخنان مسعود بزرگ
درين برگه ميخواهم تمام سخنان قهرمان ملى كشور مسعود بزرگ را بنويسم و تقديم به ملت افغانستان كنم. اميد
10/09/2021
29/03/2019
قهرمان ملی کشور احمد شاه مسعود با رییس جمهور کشور تاجیکستان امام علی رحمان.
07/09/2016
به مناسبت پانزدهمین سالروز شهادت قهرمان ملی احمد شاه مسعود و بزرگذاشت از هفته شهید
همراه با قهرمان ملی در اولین سفر به پنجشیر
حوالی عصر از خنجان به طرف پنجشیر به راه افتادیم. به سالنگ نارسیده از موتر پائیین شدیم و نماز شام را در هوای بهاری کوهپایه های هندوکش ادا کردیم. بعداً به شاهراه سالنگ داخل شده و به طرف جنوب به راه خویش ادامه دادیم. 35 سال داشتم و این اولین بار بود که من به پنجشیر سفر میکردم.
به تونل سالنگ نارسیده در یکی از گالری ها موتر توقف نمود. مدتی گذشت، آمر صاحب مسعود پرسید "او بچه ببین که پیشروی ما چی گپ است؟" دو تن از کماندو هایی که در عقب موتر قرار داشتند همراه با جمشید دستیار آمر صاحب پائیین شدند و پیاده جلو رفتند. بعد از ده دقیقه جمشید برگشت و احوال داد که پیش روی ما بعد از بیست موتر یک لاری بزرگ در جر بند مانده است.
ساعت جلو میرفت. هفت بود هشت شد، هشت بود نه شد، نه بود ده بجه شب شد! من با استفاده از فرصت در موارد مختلف با آمر صاحب و داکتر صاحب عبدالله صحبت مینمودم. معلومات دقیق قهرمان ملی در مورد اقتصاد جاپان و خوی و خواص کانگرو (حیوان آسترالیایی) برایم جالب بود.
بوی تیل و دود همه جا را فرا گرفته بود. هنوز هم مشکل لاری لاینحل باقی مانده بود. آمر صاحب پرسید "همگی گشنه شده باشند. جمشید ببین که چیزمیزی بر خوردن داریم یا نی؟" بعد از چند دقیقه تکاپو جمشید جواب داد "بلی صاحب، در همی کنج موتر یک کمی کوک باسی داریم". بعداً آنرا آورده و تسلیم آمر صاحب نمود.
در بین یک دستمال گل سیب یک کبک در بین یک نان همراه با کمی کشمش پنیر پیچانده شده بود و گره خورده بود. معلوم میشد که این بسته کوچک برای یکی دو روز در همان کنار موتر باقی مانده بود، ولی هوای نسبتاً سرد آنرا تازه نگهداشته بود.
آمر صاحب به آرامی گره دستمال را گشود و بالای پا هایش هموار نمود. بعداً نان را به هفت توته مساوی تقسیم نمود. بالای هر توته نان کمی کبک، کمی کشمش و کمی پنیر میگذاشت. من از عقب موتر متوجه شدم که مقدار کبک و کشمش و پنیر بالای هر توته نان مساوی است. اگر مساوی نمیبود از یکی کمی میگرفت و بالای دیگری میگذاشت. توجه داشت که به همه غذای مساوی برسد. بعداً با ذوق خاص هر توته نان را با احتیاط دور غذا پیچانیده و با دستان خودش یک به یک تقدیم هر کدام ما کرد. لذت آن "ساندویچ کبک کشمش پنیردار" هنوز از یادم نرفته است!
بعد از مدتی به کمک گارد های آمر صاحب لاری از جر برآمد و موتر ها همه به راه افتادند. اولین بار بود که من از تونل سالنگ عبور میکردم. ولی در دل تاریکی ها کمتر بیرون معلوم میشد.
بعد از گذشتن از تونل، آمر صاحب به دریورش محمد گل ( مدگل) گفت که در کنار سرک توقف کند. ساعت در حدود 12 بجه شب بود. دو طرف ما برف الی سه متر عمودی قرار داشت. محمد گل موتر را در یکی از سراشیبی ها که برف کمتر داشت، توقف داد.
آمر صاحب هدایت داد که جمشید تیلفون ثریااش را بیرون نموده و به یک شماره خاص زنگ بزند. جمشید چند بار تلاش کرد ولی تیلفون رخ نشد. دوباره به راه افتادیم. پرسیدم "آمر صاحب در این وقت شب با کی میخواستید در تیلفون صحبت نمائید؟." گفت "با کسی در اسلام آباد! مهم است بدانم که پاکستانی ها چه طرح در سر دارند؟". در آن ایام به استثنای ولایات شمال شرق کشور طالبان باقی کشور را تسخیر نموده بودند و نمایشنامه شانرا نظامیان پاکستان آرکستری مینمود.
در نور خیره چراغ های موتر در طرف راستم اینجا و آنجا آب خروشان دریای پنجشیر و در طرف چپم صخره های بزرگ را میدیدم. باقی در تاریکی شب فرو رفته بود.
حوالی ساعت یک شب به منزل آمر صاحب رسیدیم. در نور چراغ دستی اولین چیزیکه توجه ام را جلب نمود یک آبشار مقبول بود که از بین یک دیوار استنادی از سنگ های کلوله به منزل آمر صاحب میریخت. من زیبایی طبیعی آنرا تمجید کردم. آمر صاحب گفت که آن سنگکاری ها را با دستان خودش انجام داده است.
بعد از جابجایی در اطاق مهمانخانه منزل آبایی شان دروازه تک تک زده شد. قهرمان ملی داخل اطاق شد و گفت "برادر مه خو گشنه هستم چند دانه تخم پخته میکنیم. کمی غذا خورده استراحت کن".
در روز های بعدی تیلفون آمر صاحب به آن مراجع بیرونی رخ شد و با استفاده از کلمات کود مانند "آسمان" و "ستاره" و "مهتاب" و غیره معلومات مورد نیاز در اختیارش قرار گرفت. انجنیر صاحب عارف کلمات را پهلوی هم قرار داده و کود را میشکست.
عکسی را که می بینید شام یکی از روز های اقامتم در پنجشیر است که در لب دریا نشسته و صحبت های جالبی با قهرمان ملی داشتیم. دیدگاه هایش هنوز تازگی خود را دارد. روح اش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد!
05/09/2016
خاطره ای از پدر شهیدم برای شما نقل میکنم.
همیشه سعی میکردند که اعیاد را در کنار خانواده سپری کنند٬ گاهی هم اینگونه نمیشد و در عید از بهترین عیدی که همانا مهر پدری بود خبری نبود.
یادم می آید یکبار که با ایشان در پنجشیر بودیم شب عید بود. تا بر مردم معلوم شد که صبا عید فطر هست مردم شروع به خوشحالی کردند و در خانه ما نیز جشن کوچکی با پدر خویش داشتیم که ناگهان صدای تفنگ از دور دست ها شنیده شد.
بار اول چند دانه فیر منفرد بود. پدرم را دیدیم کمی عصبانی شد اما خوب فردا عید بود نباید بخاطر چیزهای کوچک زود عصبانی میشد این شد که مشغول بازی با فرزندان خویش شد تا اینکه اینبار صدای رگبار چندین تفنگ شنیده شد.
گویا جوانانی بودند که میخواستند اینگونه خوشحالی خویش را نشان دهند .
خشم کاملا هویدا بود و کسی نمیتوانست چیزی بگوید . سریع بلند شدند و بیرون رفتند٬ من نیز دوان دوان از پشت ایشان از خانه خارج شدیم. گفت کماندو ها را بگو بیاییند . چند نفر از بچه های قطعه کماندو که اکثرا تعدادی از آنها با پدرم میبودند حاضر شدند . گفت بروید سریع پیدا کنید که فیر کنند که بوده است.
بعد از گذشت مدتی چند نفر را پیش پدرم اوردند. دستور داد تا به زندان منتقل شوند تا تنبیه شوند. هر چقدر که بعضی از دوستان پدرم روا داری کردند که فردا عید هست پدرم قبول نکرد و بر حرف خویش ایستاد.
بعد از رفتن آنها پدرم به دوستانش گفت. سلاح و مهمات را با هزار و یک زحمت پیدا میکنیم و به هزار و یک جا رو می اندازیم تا یک مرمی بگیریم. برای اینکه از این خاک دفاع کنیم نه اینکه هوایی فیر کنیم که همان مرمی خود برگشته و خدای ناکرده کسی دیگر را اسیب میزند.
دوستان من٬ بدترین نوع شادی همین است. فیر هوایی
نه تنها باعث این میشود که مهمات که همانا ارزش بسیار بالا دارند را از دست میدهیم و هم اینکه خود مرمی خارج شده بعد از طی مسیری در هوا برگشته و به همان سرعتی که بالا رفته پایین می اید و خدای ناکرده اگر به کسی اصابت کند باعث مرگ میشود .
مخصوصا در کلان شهرهای مثل کابل که ازدیاد جمعیت هست و شانس اینکه مرمی به کسی اصابت کند بسیار بالاست.
پس از دوستان عزیزم و هموطنان گرامی خواهش میکنم اینکار را نکنند و اگر دوستان٬ اقوام ٬ فرزندان شما دچار چنین اشتباهی شد حتما جلوگیری کنید .
با تشکر
احمد مسعود
05/09/2016
شهید احمد شاه مسعود همیشه سرشار از « انرژی» بود ... هر بار که میدیدی میپنداشتی جوانی است که تازه « چریک» شده است ... همان اندازه که از جنگ سخن میگفت از فرهنگ نیز گپ میزد ... سخن مشهورَش این بود که «عملیات برای ادبیات» است ... ما از نظر «عقیده» باهم اختلاف جدی داشتیم اما همیشه بحث میکردیم و از گفتگو خسته نمیشد ... وقتی بحث طولانی میشد شوخیها آغاز میشدند ... از فکاهی در بارهی داکترها و انجنیرها تا دستانداختنِ اطرافیان. روزی هنگام احوالپرسی دیدم داکتر عبدالله نیست ... احوالش را پرسیدم؛ گفت:
در کارِ گلاب و گل حکم ازلی این است
بعد با خنده به من گفت: در مصراع دومش حافظ چه میگه؟ (این عادتش بود)
گفتم: کاین شاهد بازاری وان پردهنشین باشد
خندید و به شوخی گفت: داکتر عبدالله «شاهد بازاری» است ... بوتهای لوکس پوشیده و رفته خارج که سیاست کند.
در همین وقت قوماندان علم گفت: به لطفِ خدا و همکاری شما پیروز شدیم!
شهید مسعود نگاهی کرد و گفت: با خدا کسِ دیگر را شریک نکن!
قوموندان علم میخواست بیشتر گپ بزند؛ با خنده گفت: ما از فرهنگ گپ میزنیم ... بمان ماره ... قوماندان و ملا ره به اِی گپها چه؟
در همین وقت یکی از پیلوتهای مشهور افغانستان آمد و میخواست خصوصی گپ بزند ... شهید مسعود گفت: خلاصه بگو!
تا مقدمهچینی کرد؛ گفت: نتیجه ره بگو!
پیلوت گفت میخواهم خصوصی گپ بزنم ... شهید مسعود گفت: تا حال مه روی کار سابق تو «پنسلپاک» نزدیم ... هر وقت او سیاهی پاک شد باز گپ بزن!
داکتر صاحب مهدی و استاد حمید مهرورز هم به ما پیوستند ... شهید مسعود از بکسَش یک کتاب شعر کشید و برایم گفت: این کتاب امروز برایم رسیده است.
نخستین کتاب شاعر هنرمند ما «پرویز آرزو» بود ... تا دیر شب شعرهایش را خواندیم ... شهید مسعود عادت داشت که در بارهی تحلیل شعر زیاد سوال میکرد ... من نام پرویز آرزو را همان جا شنیدم و شعرش زیاد خوشم آمد.
بعد در بارهی وضعیت بحث شد ... یک بار به شوخی پرسید: افغانستان با کِی ساخته میشود؟
گفتم: با کسانی که آگاه باشند، شکیبا باشند و واقعاً « کُخِ کار برای وطن» داشته باشند.
گفت: اِینمی «کخکی»اش خوشم آمد ... راستی هم. بعد از آن همیشه این داستان را هرجا قصه میکرد.
داكتر سميع حامد
04/09/2016
امروز جنگ در افغانستان به آن ترتیب نیست که کی زیاد تفنگ دارد، امروز جنگ سر قلب های مردم است که کی مردم را باخود دارد. ضرورت به این نیست، اگر من باشم یا نباشم این مقاومت ادامه دارد و من یقین دارم که فرد فرد مردم این سرزمین در برابر پاکستانی ایستاد می شوند.
(ازگفته های قهرمان ملی)
03/09/2016
يكي داشتن رابطه است ويكي هم وابستگي، رابطه داشتن به هيچ عنوان جرم نيست؛ اما وابستگى ننگ است"
قهرمان ملی کشور
03/09/2016
اين گفتهء آمر صاحب را بايد با آب طلا نوشت:
"يكي داشتن رابطه است ويكي هم وابستگي، رابطه داشتن به هيچ عنوان جرم نيست؛ اما وابستگى ننگ است."
از سخنان قهرمانى ملى كشور.
03/09/2016
از سخنان قهرمان ملی!
پس ای هموطن دیر نیست که ماهیت متجاوزی را که میان من و تو به نام این و آن تفرقه می اندازد درک کنی. تفاوت های لسانی، قومی و ملیتی همه نشانه های وارداتی بیگانگان اند تا من و تو را از همدیگر بدور سازند. بزرگترین رهنمای ما اسلام است که با ارشاداتش هیچ فردی را به فرد دیگر برتر نشمرده است مگر به تقوا. بیایید تا افتخارات کشور خود را پاس بداریم.
مردهای بزرگ در تاریخ افغانستان و جهان گذشته است . ولیكن صفات و ویژهگیهای كه شخصیت مسعود رح را از دیگران برتری و متمایز میگرداند قرار ذیل است!
1- آزادیخواهی ، استقلال طلبی و آزاد منشی وی
2- ژرف اندیشی عمیق در باره وطن و مردم
3- گفتار کم و عمل کرد بیشتر
4- راسخ و صادق بودن در گفتار و عمل
5- پایمردی و مقاومت در برابر تهاجمات خارجی
6- سر تسلیم فرود نیاوردن برای هیچ بیگانۀ
7- ارج گذاشتن بر افتخارات مردم
8- غم شریكی كردن در درد و رنج مردم
وصدها صفات ناب دیگر مسعود رح كه بلاخره وی خود را قربانی تمام موارد یاد شده، کرد. این اوصاف میتواند دریك مردی چون مسعود ارزش معنوی به سزای داشته باشد. چون چهره آزادیخواهی او به مثل آفتاب می درخشید.
Click here to claim your Sponsored Listing.
Location
Category
Website
Address
Kabul
12345
